زمستان کودکی ام

از فصلی سرد می نویسم ، فصلی که به  خاطر برف و باران و بازیهای کودکانه آن را دوست دارم .
... سرما آغاز می شود و دامن سردش را بر آسمان روستا پهن می کند ، سرمایی که رازی را در نهان دارد و با بارش اولین باران ، این راز آشکار می شود و کوچه های خاکی روستایم از عطر  خاک سرگردان می شوند .
... یکی چراغ کهنه ای را از اتاق دربست به حیاط می آورد تا تمیز کند و دیگری پیت نفتی زنگ زده ای را بر می دارد تا از نفت پر کند و من هم کودکی خندان دنبال لباسهای گرم و چکمه های کوچکم می گردم ، آنها را می پوشم  و بدون توجه به حرف دیگران راهی کوچه می شوم و با بچه های دیگر سرود باران را می خوانم و چون بر می گردم این چراغ کهنه است که مرا پناه می دهد و گرمم می کند ، فقط بوی بد نفت آزارم می دهد و چشمهایم را می سوزاند ....
مشقهای فردا را باز می کنم و در کنار چراغ بر روی دفتر کُپ می شوم و ساعتها مشغول نوشتن مشقهایم هستم  و گاهی اوقات دور از چشمان مادرم پرزهای قالی را میکَنم و در چراغ می اندازم ....و  آرام آرام بر روی دفتر مشقم به خوابی عمیق فرو می روم .
صبح زود شلغم داغی را که مادرم پخته می خورم و راهی مدرسه می شوم . باد به سیمهای برق می خورد و زوزه می کشد .{ اکنون هم وقتی به یادش می افتم وحشتی به من دست می دهد که تا مغز استخوانم سرد می شود .} خدمتگزار  مدرسه میله ای را که گوله آتش بر نوک آن است سراسیمه از کلاسی به کلاس دیگر می برد برای روشن کردن بخاری و من سراسیمه تر از او و با سرعت به سمت بخاری می دوم اما غافل از اینکه آستین کاپشنم به بخاری چسبیده است .
... از مدرسه بر می گردم مردان و زنان را می بینم که برای بردن گوسفندهایشان در انتظار آمدن گله  در گوشه ای پناه گرفته اند و سرهایشان را در لباسهایشان فرو برده برده اند و با صدای گرفته و سرفه کنان جواب سلامم را می دهند . می شنوم که می گویند : " امروز هوا خیلی سرده برف میاد ". من ناگهان یاد تعطیلی فردا می افتم و در انتظار بارش برف .
لحظه به لحظه از پشت شیشه اتاق  آسمان را نگاه می کنم و بر روی شیشه بخار گرفته یادگاری می نویسم.
بعد از مدتی انتظار ، برف شروع به باریدن می کند . هر چند لحظه یکبار به حیاط می روم تا ببینم چقدر برف آمده است...
صبح  با عجله بیدار می شوم و به سمت حیاط می دوم . هر آنچه را که می خواهم اتفاق افتاده است و تنها چیزی که باقی مانده ، صدای بلندگوی حاج جعفر است که تعطیلی مدارس را اعلام می کند که این هم گاه به گاهی اتفاق می افتد . برف بازی و آدم برفی ساختن کار آن روز ما بچه هاست و بیچاره پدر که تنها باید برفهای پشت بام را پارو کند .
گنجشکها را می بینم که آهسته از مرغها دانه می دزدند و چند تایی هم برای پیدا کردن دانه به اتاقهای خالی می پرند اما غافل از اینکه ما اتاق را برایشان قفس می کنیم . از بالکن خانه شاخه هایی را که از سنگینی برف شکسته اند  نگاه می کنم و به صدای بزغاله ای که تازه متولد شده و زیر زنبیل است  گوش می دهم و در انتظار فلّه...

علی اکبر نجفی

 

 

مطالب مرتبط