بوی وطن

آرام آرام غبار خستگی شهر از تنم خارج می شود ، بوی وطن را از توی گدار حس  می کنم و هوای لطیف گدار مرا جانی دوباره می بخشد . آخرین پیچ گدار را  می پیمایم خانه های باصفای روستا را می بینم ، دیگر در کالبد خویش نیستم و در آسمان وطنم در پروازم .
نزدیکتر می شوم چراغ راهنما به من چشمک می زند و خوشآمد می گوید . مکتب کودکیم را می بینم اندکی تامل می کنم و به کودکی بر می گردم . یاد دفتر و کتابها و کفشهای پلاستیکی ام  می افتم ...
قدمهایم با خاک وطن آشنا می شود . کفشهای واکس خورده و برق افتاده شهریم با خاک وطنم سفید می شود ، خوشحال و مغرور از اینکه هنوز به زرق و برق شهر عادت نکرده ام . بادی می وزد اندکی خاک با خود بلند می کند و در هوا معلق      می شود و آرام آرام به بَشن و بارم می نشیند ، کاملاً از شهر و کلمه بی معنی شهری بودن فاصله می گیرم .  آفتاب بدون هیچ حایل و واسطه ای به من می تابد ، نه دودی پیدا می شود که گرما و انرژی خورشید را از من بگیرد و نه برجها و ساختمانهای بلندی که بتواند بر سرم سایه افکند و نور زلال خورشید را از من دور سازد . به خانه های خشتی و هنرمندانه روستایم نگاه می کنم و تحسین می کنم دستان معمارانی را که اینگونه خشت را بر روی گل  نگه داشته اند ؛  کوچه های تنگ و پیچ در پیچ و دربهای نیمه باز خانه ها و صاحبخانه های  گرم و  با خدا ...
در دشت قدم می زنم ، بوی علف  و سبزه مرا دگرگون می سازد . در کنار جوی آب می نشینم چهره ام را در آینه پاک خدا می بینم ؛ آینه ای لطیف و نوازشگر .
آواز گنجشکها را می شنوم و بازی آنها را که از شاخه ای به شاخه دیگر می پرند و آنگاه خود را در زیر سبزه ها مخفی می سازند . ناگهان یاد پرنده فروشی های شهر می افتم، قفسهای آهنی و تنگی که اینگونه معصومانه آنها را زندانی کرده اند ، آوازی که با بغض و کینه همراه است سر می دهند و اگر می خواستم اندکی به آنها نگاه کنم ، نگاه سرد و خشمگین پرنده فروش بود که مرا از دیدنشان باز می داشت ...
اما نمی دانم که چرا باید اینهمه لذت و زیبایی از من دور باشد و در قفس خانه کوچک شهریم بر در و دیوار چشم بدوزم و منتظر فرصتی دوباره باشم که بازگردم .

علی اکبر نجفی

 

 

مطالب مرتبط