شب  ایراج

خورشید سر بر گریبان تنهایی خویش می گذارد ، روز محو می شود و جای خود را به حریر سیاه شب می دهد ، چراغها روشن می شود و نور آنها از پنجره های کوچک اتاق بر دیوار کاهگلی کوچه می افتد ، درهای خانه ها بسته می شود ، شب بندها انداخته می شود ، انبوه سیاهی در کوچه پس کوچه های روستا رخنه  می کند و بساط خویش را می گستراند . شب چنان بر روستا حاکم می شود که گویی هرگز دست از این حکومت بر نخواهد داشت .
نسیم خنک و دل انگیز شب شروع به وزیدن می کند . "شب ایراج " این شب زیبا و وصف نا شدنی ، این محیط آرام و ساکت که بسیاری از مردمان جهان از وجودش بی بهره اند ، شبهای زلال و پر ستاره ای که در هیچ جا نمی توان ستارگان و آسمان را به این زیبایی نظاره گر بود، نه دودی وجود دارد که بتواند جلوی شفافیت آسمان را بگیرد و نه فراوانی نور چراغها که بتواند بر نور ستارگان غلبه کند .
مهتاب خودش را از گوشه آسمان بالا می کشد ، ساکنین روستا بر روی پشت بامها سفره شام خود را می گسترند و اندکی پس از صرف شام ، خود را برای خوابیدن آماده می کنند . پشه بند ها را بر بالای بام یا حیاط خانه بر پا می کنند و با یک ملحفه یا چادر ، خود را در زیر پشه بند خیز می دهند . بزرگتر ها از خستگی کار روزانه زودتر به خواب   می روند ، کوچکتر ها به آسمان و شهاب های آن می نگرند و با خود هزاران فکر        می کنند ؛ یکی می گوید از پدر بزرگم شنیدم که اینها شیطان هستند که به آسمان  می روند و فرشتگان نیز آنها را می زنند ، دیگری سریع می گوید " اوه یه نفر مُرد" .... و کم کم پلکهایشان سنگین می شود و به خواب می روند .
درنیمه های  شب ناگهان صدای کشاورزی  سکوت شب را می شکند : " آبا  ببند  هُی" " آبا ببند هُی " . چند لحظه بعد صدای نَکَره و زشت شغالها همه را از خواب می پراند . پیر مردها و پیرزنها همچنان که خوابیده اند غر غر می کنند و کوفت و مرگ می گویند و کودکان هم از روی شوخ طبعی با آنها هم آواز می شوند و این مادرانشان هستند که آنها را می ترسانند و باز به خواب می روند . اما دراین میان تعدادی هم هستند که تازه یاد مرغ و خروسهایشان می افتند و با صدای خواب آلود به بچه هایشان می گویند مرغها را جا کردید ؟ درِ چال را گذاشتید ؟ چند تا بودند ؟ .... و دوباره همه به خواب می روند .
ماه دیگر خود را به وسط آسمان رسانده و ستاره های اطراف خود را به نقطه ای دور  رانده است و از آن بالا گرم تماشا و محو این باغ بزرگ است . کم کم خروسها ( ساعتهای روستا ) آواز می خوانند ، چشمها به طلوعی دیگر باز می شود و این صدای اذان است که گلزار پژمرده روح را تازه می سازد .

علی اکبر نجفی

 

 

مطالب مرتبط