شب زیبای وطن

بادی وزید
درهای شب لرزید
جام بلور نور فرو ریخت بر خاک تب دار وطن
شب از نقطه ای دور فرود آمد
و نشست بر بلندای زیبای وطن
تکیه بر شب می زنم
شب پر از نور خدا
روزن خانه پر از نور سپید
آن طرف کودکی در خواب ، و لبریز امید
روستا لقمه ای در کام سکوت !
***
جغد بی جفت وطن باز پرید
و خزید بر لب بشکسته ی  بام  
جغد  ، مرغ زیبای شب است
***
چشمه از جای جهید
و ترنم جاری ست
دشت مبهوت شد از بوی گل گندم شب
پنجه ی  باد بهار غنچه ی خواب مرا پرپر کرد
نفسم آمیخت با عطر علف ...
***
و دستی آشنا
چراغ شب به آسمان آویخت
بین ماه و سرو کهن ، تنها پنج  قدم فاصله بود ...
و من از حُرم تنش گرم شدم
اندکی بر لب جوی ، به تبخیر زمان دل بستم
در سکوت شب رویای وطن
بر تن لخت علف تکیه زدم
آنچنان محو تماشا بودم
که زمان یادم رفت
بادی از دامنه ی کوه وزید
برگی از عمر مرا گردانید
سقف شب پر شده از نقره ی نور
و نگاهی که روان گشت به یک باور دور ...
« قلعه دست بر چانه زده ، نگران از تخریب ! » ...

علی اکبر نجفی 

 

 

 

مطالب مرتبط