روستای روشن

ایراج روستای روشنی که بر کران نمک به ناز آرمیده است و کوه های سرکش و مغروری آن را در دستهای خود احاطه کرده است ، روستایی که سالها است آغوشی باز دارد و بر سینه ی پر مهر خود می فشارد میهمان را .
در سکوت شب هایش می توان آرام ماه را در کف گرفت و دامن را از ستاره های    بی شمار آسمان لبریز کرد ؛ سکوتی ظریف که گاهی با افتادن سیبی کال در آب می شکند .
در کوچه باغهای پیر و فروریخته اش آواز بلبلان مست ، عقل می دزدد و برگ گل از وجود مونسی دلربا در آینه ی آب می رقصد.
در کوچه های کهنه و کاهگلی اش نغمه ی عشقی بی زوال همیشه در خروش است و زنده نگه می دارد یاد شاعران شبگرد عاشقی را که در گوشه ی تنهایی خود نشسته و روح بی قرار خود را با عطر خاک دیارشان در آمیخته بودند و قطعه هایی را برای سرفرازی وطن می سرودند .
ایراج روستای روشنی که آن مرد نیکو  اولین خشتش را با گفتار نیک ، کردار نیک و پندار نیک در آمیخت و با یاد و یاری ایزد  بنا نهاد و اکنون که سالها می گذرد ، آن بنیان الهی  همچنان بر آستان شرافت و قداست روستا جای دارد و بازتاب آن ،  روح بلند و بی پروایی است که در مردمانش جاری است و در محیطی آرام دست در دست هم برای سرافرازی وطن خویش در تلاشند ؛ نیکو سرشتانی که از درونشان انسانهای  واقع بینی پدید آمدند که حافظ میراث این روستای متمدن و با فرهنگ هستند و در واقع  " هیچگاه چیزی را تنها برای خودشان آرزو نمی کنند بلکه آرمان نهایی آنها سربلندی سرزمین مادریشان است ."  

علی اکبر نجفی

 

 

 

مطالب مرتبط