پسیم ایراج

کم کم از شدت گرمای خورشید کاسته می شود ، نسیم خنکی زمین تفتیده را تازه می سازد ، بساط سایه بر تمام روستا گسترانیده می شود ، ساقه های خمیده باز به آسمان نگاه می کنند ، برگهای پژمرده در نسیم می رقصند ، کوچه های بی عابر از خواب نیمروز بیدار می شوند و با غوغای کودکان جان می گیرند .
کار  عصرگاهی  شروع می شود ، زنان زنبیل به دوش راهی دشت می شوند و مردها هم بیل به دست برای شخم زدن  گوله ای به دشت می روند ، هوا دیگر کاملاً خنک شده است و از آن گرمای ظهر خبری نیست .
تنها مغازه روستا باز می شود ، زنها بر سر گذر یا سکوهای نزدیک خانه هایشان جمع می شوند و در انتظار آمدن گله می نشینند و سر در گوش هم آهسته نجوا می کنند. مردها تعدادشان کمتر از زنان است شاید برای انجام کاری از خانه بیرون بیایند اما در کوچه و گذر نمی مانند و باز به خانه بر می گردند .
صدای زنگوله گوسفندان در کوچه ها می پیچد ؛ " گله اومد " . هر کسی دنبال گوسفندش می گردد ، پیرزنی گوسفندش گم می شود . سر و صدا بلند می شود و باز هم مقصر موتوری ها . و صدای جارچی محل که خبر رد  شدن گوسفندی را می دهد...
کودکی شتابان خود را به مغازه می رساند و خوراکی کوچکی می گیرد و با سرعت خود را در بین کوچه ها گم می کند . نبرد بین شب و روز ، و خورشید در چاه شب اسیر می شود . غنچه خوشبوی اذان در هوا می شکفد . دستها رو به خدا و باز هم  کوچه های  بی عابر...

علی اکبر نجفی

 

 

 

 

مطالب مرتبط