هنوز مستم...

(وصف کوچه باغ های ایراج )

هنوز مستم از بوی گندم ، از بوی خرمن ، از بوی علف ، از بوی تلخ شکوفه های بادام و زرد آلو . هنوز مستم از بوی گل محمدی که از دیوار فروریخته باغ آویزان بود ، روز سیزده بدر که توی کوچه باغ ها قدم می زدم برای کشتن نحسی سیزده .هنوز مستم از بوی باران  از بوی کاهگل دیوارهای خشتی یا چینه ای تنگس ریخته دیوار باغ ها . هنوز مستم از بوی نان از بوی دود تنور های پر برکت که تمام ده را پر کرده بود. هنوز می شنوم صدای جیک جیک گنجشکی معصوم را که کودکی برای لحظه ای شاد بودن لانه اش را خراب کرده و تمام تخمهایش را شکسته بود . یا آنکه کودکی پا برهنه با چوبی در دست دنبال جوجه اش می دوید ، اما غافل از اینکه هزار خرده شیشه زیر پایش له می شد . هنوز می شنوم صدای زنی را که دنبال مرغ و خروس هایش می گشت و زیر لب غر غر می کرد و در هر خانه ای را می زد و من را برای لحظه ای از نوشتن جریمه درس های دیروز غافل می کرد . هنوز می شنوم صدای دخترکانی را که کنار جوی آب رخت می شستند و با هم همان صحبت های دیروز را تکرار می کردند " چند راه قالی بافتی ؟ فردا می آیی برای ما قالی ببافی ؟ " . انگار آنها حرف دیگری را بلد نبودند . هنوز می شنوم صدای گالشهای پیرزنی را که هر پنج شنبه از قبرستان بر می گشت با دستانی لرزان که مشتی خرما را در کاسه ای ریخته بود و تعارف می کرد و می گفت : بخورید ، تبرک است ،  سر خاک میرزا بوده . هنوز می شنوم صدای غمگین بره ای را که از گله جا مانده است و آواره کوچه ها شده است . هنوز می بینم زنانی را که با پاچین های بلند بعضی با چادر و بعضی بدون چادر در پای دیوار بلند کنار گذر نشسته و سر در گوش هم کرده اند و صحبت می کنند . و می بینم پیر مردی را که به زور خودش را از پله های بام بالا می کشد تا وقت نماز را بگوید . پیرمردی که بالش سرش کفش هایش بود و رواندازش پالتوی چهل تیکه اش و با دستان ترک خورده اش روی صورتش را سایه کرده بود و به درخت خرمایش نگاه می کرد . هنوز می بینم ستاره هایی را که روی پشت بام شب های تابستان نگاه می کردم و پر نور ترین ستاره را برای خودم انتخاب می کردم . شب های پر از سکوت که گاهی اوقات با صدای چند شغال هرزه که نمی دانم انگورهای کدام باغ را نشان کرده اند  و یک جغد پیر که انگار سال هاست نیمه خود را گم کرده است و چند تا جیر جیرک لای درز دیوار شکسته می شد .

علی اکبر نجفی

 

 

مطالب مرتبط