خاطره اولین روز مدرسه در ایراج

...با اضطراب از خواب می پرم ، یک چشم بسته و یک چشم باز از پنجره نیم نگاهی به آسمان می اندازم . خوشحال می شوم : هنوز صبح نشده . به زور خودم را به خواب میزنم اصلاً دوست ندارم صبح شود . می خواهم چرت دیگری بزنم که صدای سماور ، صبح اول مهر  را زمزمه می کند . با صدای مادرم که می گوید : "وخی ، باد بری مدرسه "  بلند می شوم . نیازی نمی بینم که دست و صورتم را بشویم چون دیشب خواب به چشمانم نیامده ، ولی مجبوری آبی به صورتم می زنم .
تازه یادم می آید که سرم را ماشین نکرده ام  ، سریع می دوم خانه باجون : " باجون ،    کله ما   ماشین کن ، باد برم مدرسه". باجون ماشین دستی لغاطه ای را که در پارچه ای پیچیده بیرون می آورد . تارهای سفید ریشش بر روی دندانه های آن خودنمای می کند . با عجله ماشین را بر روی سرم می گذارد و شروع می کند...    " آخ ، آخ ، باجون مواما میکنه ، یاواش تر ،  آخ " . باجون با عجله گَلَن نفت را می آورد و یک تُر نفت می ریزد روی ماشین . یک کم نرمتر می شود . نصف سرم مانده  که دسته ماشین می شکند .   " باجون حالا چه کار کنم ؟ "  با کلّه کل کلی و نفتی به طرف دم دروازه و خانه حاج جعفر می دوم . حاج جعفر ماشینش رو به راه تر است و بقیه کله ام را می تراشد .
دیگر ساعت حدوداً هفت صبح است . کیفم را ( که فکر می کنم از کیسه آردی با یک دسته بلند ساخته شده ) تا نصفه نون خشک می کنم برای زنگ تفریح و قلم و تراش و پاک کن و دفترم را داخل کیفم می گذارم و به طرف" مدرسه پایین " می دوم . از خانه تا مدرسه دو سه دقیقه بیشتر راه نیست . برای اولین بار در عمر شش – هفت ساله ام وارد مدرسه می شوم . چقدر غریب و دلگیر است . بوی نم تمام فضای مدرسه را  فرا گرفته . منصور خدایی ( خدا بیامرز ) تازه حیاط مدرسه را آب و جارو کرده .
گوشه ای می ایستم و به بچه ها که دنبال هم می دوند نگاه می کنم ، حوصله هیچ کدامشان را ندارم . ناگهان صدای خاله ام ( که کلاس پنجم است و با محیط مدرسه  بیشتر آشنا است ) مرا از اقیانوس افکار و نگرانی هایم بیرون می کشد . نفس راحتی می کشم . خاله ام می گوید: " راسی اباذر ، ناخوناتا گرفتی ؟ " می گویم نه .         می گوید " پس سر صف کتک می خوری !  زود با دندون ناخوناتا بگیر " سریع شروع می کنم با دندان  ناخنهایم را بگیرم  . در این لحظه می بینم چند تا دیگر از بچه ها هم دارند  انگشتهایشان را به آجرهای دیوار مدرسه می کشند  .  من هم با آموختن این تجربه جدید به هر بدبختی هست با استفاده از آجر و دندان یک کم ناخنهایم را سر و سامان می دهم .    
لحظاتی بعد دوباره دلهره وجودم را فرا می گیرد ( آخه آن زمانها مدرسه مثل الان نبود که با گل و شیرینی و جایزه بچه ها را تحویل بگیرند . آن موقع کلمه مدرسه با کتک و مداد لای انگشت گذاشتن و رو یک پا ایستادن و صندلی رو دست گرفتن  و فلک همراه بود ...)
...ثانیه ها هر یک به اندازه چند ساعت می گذرند . در یک لحظه فکر عجیبی از ذهنم عبور می کند ؛ کیفم را روی زمین می گذارم و یواشکی  از مدرسه می گریزم . کفشهایم را زیر بغلم میگیرم و به طرف دشت سرازیر می شوم  . مادرم با چند تا زنهای دیگر دارند توی زمینهای "پادووله" قپه می کَنند . بیست متری مانده به آنها با صدای بغض گرفته جیغ    می زنم " مَمُو ! من مدرسه نمی رم " .... مادرم : "بدو بدو زنگتون خورد ". چیزی نمی گویم و با دل پر به مدرسه برمی گردم.
زنگ خورده و بچه ها سر صف هستند .  من که نمی دانم حالا چه کار کنم سریع می روم توی صف دخترها و پیش خاله ام می ایستم . یکی از بچه های کلاسهای بالاتر رو به روی صف ایستاده و دعای صبحگاهی را از روی کاغذ مقوایی که با پلاستیک جلد گرفته شده ،  می خواند :" پروردگارا ، تو را به یگانگی می ستاییم و بر پیامبران و برگزیدگانت درود می فرستیم... " و بچه ها هم با صدای بلند تکرار می کنند . در همین حین که مات و مبهوت این مراسم شده ام  رئیس مدرسه ( حاج حجت الله زاهد ) دست مرا با ملایمت و ملاطفت می گیرد  و می برد تو صف کلاس اولی ها .
رئیس مدرسه از صف اول شروع می کند دستها و ناخنهای بچه ها را نگاه کند . تا دستم را جلو خودم می گیرم می بینم پشت دستهایم کَبره بسته  . حالا چه کار کنم . به صف جلویی نگاه می کنم می بینم چند تا از بچه ها دارند با آب دهن و تف مالی پشت دستهایشان را تمیز می کنند . با آموختن تجربه ای دیگر ، من هم دست به کار   می شوم ! ...
مراسم صبحگاهی که تمام می شود ، می گویند باید راهپیمایی کنیم . همه پشت سر هم از مدرسه بیرون می رویم  و رو به روی غسالخانه می ایستیم  تا بچه های راهنمایی هم بیایند. صفهای طویلی در دو طرف خیابان تشکیل می شود و در بین صفها هم معلم ها حرکت می کنند .  در همین لحظه مرحوم قاضی ( خدا بیامرز ) هم با  بلندگوی  دستی  خود    می رسد  . در حالی که با صدای " الله اکبر ، خمینی رهبر ... " قاضی ، جواب شعار ها را می دهیم  به طرف میدون ( حسینیه ) راه می افتیم  .
داخل حسینیه به سخنان رئیس مدرسه گوش می دهیم : ".... بچه ها ،  چشم به هم بزنین خرداد اومده ، از همین حالا درسهایتان را بخوانید ..." با پایان سخنرانی با شور و غوغا به طرف خانه هایمان حرکت می کنیم  و فردا صبح با کوله باری از تجربه یک روزه ، روز دوم مدرسه  را شروع می کنیم ؛
... عبدالعظیم اکبری :  
اباذر نجفی ، حاضر . عبدالعظیم عشقی ، حاضر . علی عشقی، حاضر . علی اصغر شفائی ، حاضر. علیرضا زاهد ، حاضر . علیرضا اشرف (علی جمیله )، حاضر . حسن ایراجی ، حاضر . پرویز مسعود ، حاضر ، مصطفی ایزدی ، حاضر  ....

اباذر نجفی

 

 

 

مطالب مرتبط