خزان زودرس!!

 

سایه اش همچون سایه بانی آرام بر سرمان بود و  تکیه گاهی محکم که می شد سالها در کنارش در آرامش بود . در نگاهش می شد عشق رانظاره گر بود و تنها در دلش مهر بود  که هر روز قسمت ما می شد . دلمان خوش بود چون که  مادر داشتیم و در پناهش زندگی زیبا بود .
... خسته بود، قامتش از شدت بیماری خم شده بود ، دامنش عطر علف می داد ، دستهایش پر بود از تاول داس ، چادرش پر بود از یاس سپید که از شدت درد زرد و پژمرده و غمگین بودند .
بر لبانش هزاران سخن جا ماند . رفت ، رفت در پی نور سپید در شبی مهتابی چند روز مانده تا فصل خزان و خزانی زودرس که نصیب ما شد ، خزانی که دیگر در پی اش هیچ بهاری در ره نیست ؛ خزانی ابدی !
خانه سرد است ، خانه غمگین  ، خانه ماتمکده است . باغچه خانه ما خشکیده ست ، گلهای نارنجی اش، پژمرده ست . دیگر کسی علفهای هرز باغچه را نمی چیند ...
دیگر نیست دستهای کم خون و لاغری که برای ما میوه نورس بفرستد . دلمان خانه غربت شده است .دستهامان در پی گمشده ای می گردد . ذهنمان از باور آن در دو راهی مانده ست و قبولش سخت است !
چشمهامان همه بر در مانده ست شاید از راه رسد .... !!!
(چهل روز گذشت ؛ روحش شاد )

علی اکبر نجفی 

 

 

مطالب مرتبط