کوله باری   از   حسرت


(شرح سفر به منک )

دمدمه های اردیبهشت بود ، در کنار بالکن خانه ایستاده بودم و پهنای وسیع دشت و صحرا را تماشا می کردم  که چشمم به جاده سفید و خاکی مزرعه منک افتاد . به سرم زد که سفری به منک داشته باشم .  با عجله کفش و لباس مناسب پوشیدم و راه افتادم . از ایراج خارج و وارد جاده خاکی منک شدم ؛ جاده ای که انتهای آن در میان دره ای گم می شد . هوا لطیف بود و نسیم نسبتاً خنکی می وزید  . تازه باران باریده بود غنچه نم در آسمان شکفته بود . تمام صحرا بوی نم می داد ، چاله های کنار جاده پر از آب شده بود و گنجشکهای خاکستری رنگ در کنار آن می رقصیدند .بوته ها و گلهای زرد کنار جاده با نسیم در حرکت بودند . مه تمام کوه ها را تا دامنه پر کرده بود، رنگین کمان کنار آسمان در حال کم رنگ شدن بود . رشته ابرها پاره شده بود و با سرعت از هم فرار می کردند ، خورشید هم گاهگاهی از میان ابرها سرک می کشید و باز خود را پنهان می کرد .ابرها شکلهای قشنگی ساخته بودند ...
بعد از طی مسافت نسبتا زیادی جاده تمام شد . را ه باریکی در کنار جاده بود که باید از آن می گذشتم  . کم کم مزرعه منک پدیدار شد ؛ همانند عروسی بود در میان دره ای که چادر کوه ها روی سرش افتاده بود . وارد منک شدم  ، درختان  خود را با گلهای سپید و صورتی آرایش کرده بودند و قبای سپیدی بر تن داشتند . بوی گل تمام فضا  را پر کرده بود . پیرمردی با کلاه حصیری بزرگ و قد خمیده به استقبالم آمد .  پشت سرش هم پیرزنی بود با روسری سفید که با سنجاقی که مهره عقیقی برآن بود محکم شده بود و اندکی از موهای حنایی رنگش از جلو روسری پیدا بود. چهره های درخشانی داشتند و روح مهمان نوازی در آنها موج می زد . بعد از سلام و احوالپرسی مرا به خوردن چای دعوت کردند . پیرمرد پُکی به چپقش می زد و برای من چای می ریخت ، پیرزن هم در حال خیاطی کردن بود و زیر لب دوبیتی هایی می خواند . من بعد از خوردن چای بلند شدم و کنار جوی آبی که از وسط مزرعه می گذشت نشستم ، آب زیادی در جوی جاری بود ، به جریان آب نگاه می کردم آنجا دیگر از گذر عمر خبری نبود، زمان متوقف شده بود ، هر لحظه جوانتر می شدم ...
خورشید در حال غروب کردن بود و تنها مقدار کمی از نور خود را در بالای کوه جا گذاشته بود . بلند شدم و به نزدیک پیرزن و پیرمرد رفتم. پیرزن فانوس نفتی کوچکی را از کلبه سنگی با سقف چوبی بیرون آورد ، فانوس که نصف شیشه اش را دود گرفته بود بعد از چند بار روشن و خاموش شدن ، روشن شد . نور ضعیفش تنها فضای اطرافش را روشن کرده بود . با فرا رسیدن شب، پیرمرد اذان مغرب را گفت . نمازم را خواندم و شام را که خورشتی از کبک بود خوردم . پیرزن وپیرمرد خسته بودند بلافاصله خوابیدند من نیز کنار دریچه کلبه خوابیدم و به آسمان می نگریستم . زیبایی شب خواب را از من ربوده بود. شب تمام الماسهایش را روی صفحه سیاه آسمان پاشیده بود . سکوت همه جا را فراگرفته بود. تنها صدای بوسه آب بر سبزه ها می آمد و گاهی هم صدای سرفه پیرمرد بود که سکوت را بر هم می زد . کم کم ماه هم بیرون آمد و از بالای کوه به تماشای صحرا نشست. من در خیالم با ستاره و مهتاب سخن می گفتم و با پروین و ثریا در گردش بودم... آهسته آهسته پلکهایم سنگین شد و خوابم برد.با صدای اذان پیرمرد از خواب بیدار شدم . کم کم خورشید نور طلایی خود را بر کوه ها پاشید. وقت برگشتن بود و باید تمام آن زیبایی ها را جا می گذاشتم . به را افتادم و تنها چیزی که با خود برداشتم    کوله باری از حسرت بود .


علی اکبر نجفی

 

مطالب مرتبط