گنجینه مطالب در وصف روستای ایراج

دشت کویر آفتاب سوزان و درخشان و آسمان تابنده ای دارد که طبع عاشقانه می پروراند .  پرتو زرین این آفتاب مخصوصاً در مرکز این کویر بیشتر درخشندگی دارد زیرا لطافت هوا با فروزندگی آفتاب همراه است . در دامنه کوه های مصفا و حاصلخیز و در کنار دره های عمیق با سنگ آب های پر آب و درختان وحشی یک روستای ایرانی مدت ها است که اسیر شادمانی زمانی قرین اندوه و تاراج باغبان بوده است . این روستا چون دختری گلچهره ، بساط رنگارنگ کوچه های با صفا و بنا های رنگین شرقی خود را در زیر آسمان و آفتاب طلایی کویری گسترانده و هزاران سال است که زیر هوای الماس گون کویر طنازی می کند.
" ایراج "روستایی است که اولین نژاد ایرانی در نخستین روزهای تمدن خود بنا کرده است و همواره سدی در برابر تاخت وتاز وحشیان بوده است و هنوز زخم های آن نامردان بر پیکره آن نمایان است اما هرگز کمر خم نکرده است ، هنوز دیوارهای سنگی و ستون های بر افراشته آن بر فراز آن تپه قدیمی آشکار است .
آن خانه های خشتی و گلی و سقف های طاقدیسی که معماران آن را با قلم زرنگار و سلیقه دلنواز خود زینت داده و شاهکار های بسیاری از روح زنده ایرانی بودن را در روستای طرب انگیز ایراج که اقتدار آسمان کویر و بزرگی آفتاب ایران را آشکار می سازد به نمایش گذاشته اند .
این روستا با چشمه هایی از آب زمزم و کوثر و درختانی از طوبی و سدره بهشتی و هوای ملایم ولطیف بهاری هیچ مناسبتی با آسمان زنگارگون و بوی نفت که نشان از قیافه در هم و گرفته شهر است ، ندارد .
صبح ها هنگام سپیده دم و ظهر ها در موقع تابش شدید آفتاب و عصر ها هنگامی که روز دیگر آماده رفتن شده است و جای خود را به شب می سپارد بانگ ملایم  و زیبای مؤذن و آواز عاشقانه او سال ها است که طنین انداز روستا است .
آسمان نیلی ایراج مدت ها است که قبا های بلند و کلاهای نمدی و قیافه های جدی ولی بشاش مردان با وقار و گیسوان سیاه رنگ دخترک ها و چادر های گل دار و چهار قد های سپید زنان را که طاق ابروهای آنان مثال کمان آرش از گوشه چهار قد نمایان است می بیند .
ایراج روستایی است با وفا که هرگز عهد خود را با دلداده خود نشکسته است و هیچ یک از دلنوازی های خود را از دست نداده است و همیشه با آغوشی از گل و لبخند میهمانان خود را به آغوش می کشد.

علی اکبر نجفی

روستای روشن

ایراج روستای روشنی که بر کران نمک به ناز آرمیده است و کوه های سرکش و مغروری آن را در دستهای خود احاطه کرده است ، روستایی که سالها است آغوشی باز دارد و بر سینه ی پر مهر خود می فشارد میهمان را .
در سکوت شب هایش می توان آرام ماه را در کف گرفت و دامن را از ستاره های بی شمار آسمان لبریز کرد ؛ سکوتی ظریف که گاهی با افتادن سیبی کال در آب می شکند .
در کوچه باغهای پیر و فروریخته اش آواز بلبلان مست ، عقل می دزدد و برگ گل از وجود مونسی دلربا در آینه ی آب می رقصد.
در کوچه های کهنه و کاهگلی اش نغمه ی عشقی بی زوال همیشه در خروش است و زنده نگه می دارد یاد شاعران شبگرد عاشقی را که در گوشه ی تنهایی خود نشسته و روح بی قرار خود را با عطر خاک دیارشان در آمیخته بودند و قطعه هایی را برای سرفرازی وطن می سرودند .
ایراج روستای روشنی که آن مرد نیکو  اولین خشتش را با گفتار نیک ، کردار نیک و پندار نیک در آمیخت و با یاد و یاری ایزد  بنا نهاد و اکنون که سالها می گذرد ، آن بنیان الهی  همچنان بر آستان شرافت و قداست روستا جای دارد و بازتاب آن ،  روح بلند و بی پروایی است که در مردمانش جاری است و در محیطی آرام دست در دست هم برای سرافرازی وطن خویش در تلاشند ؛ نیکو سرشتانی که از درونشان انسانهای  واقع بینی پدید آمدند که حافظ میراث این روستای متمدن و با فرهنگ هستند و در واقع  " هیچگاه چیزی را تنها برای خودشان آرزو نمی کنند بلکه آرمان نهایی آنها سربلندی سرزمین مادریشان است ."  

علی اکبر نجفی

وصف کوچه باغ های ایراج

هنوز مستم از بوی گندم ، از بوی خرمن ، از بوی علف ، از بوی تلخ شکوفه های بادام و زرد آلو . هنوز مستم از بوی گل محمدی که از دیوار فروریخته باغ آویزان بود   . هنوز مستم از بوی باران  از بوی کاهگل دیوارهای خشتی یا چینه ای تنگس ریخته دیوار باغ ها . هنوز مستم از بوی نان از بوی دود تنور های پر برکت که تمام ده را پر کرده بود. هنوز می شنوم صدای جیک جیک گنجشکی معصوم را که کودکی برای لحظه ای شاد بودن لانه اش را خراب کرده و تمام تخمهایش را شکسته بود . یا آنکه کودکی پا برهنه با چوبی در دست دنبال جوجه اش می دوید ، اما غافل از اینکه هزار خرده شیشه زیر پایش له می شد . هنوز می شنوم صدای زنی را که دنبال مرغ و خروس هایش می گشت و زیر لب غر غر می کرد و در هر خانه ای را می زد و من را برای لحظه ای از نوشتن جریمه درس های دیروز غافل می کرد . هنوز می شنوم صدای دخترکانی را که کنار جوی آب رخت می شستند و با هم همان صحبت های دیروز را تکرار می کردند " چند راه قالی بافتی ؟ فردا می آیی برای ما قالی ببافی ؟ " . انگار آنها حرف دیگری را بلد نبودند . هنوز می شنوم صدای گالشهای پیرزنی را که هر پنج شنبه از قبرستان بر می گشت با دستانی لرزان که مشتی خرما را در کاسه ای ریخته بود و تعارف می کرد و می گفت : بخورید ، تبرک است ،  سر خاک میرزا بوده . هنوز می شنوم صدای غمگین بره ای را که از گله جا مانده است و آواره کوچه ها شده است . هنوز می بینم زنانی را که با پاچین های بلند بعضی با چادر و بعضی بدون چادر در پای دیوار بلند کنار گذر نشسته و سر در گوش هم کرده اند و صحبت می کنند . و می بینم پیر مردی را که به زور خودش را از پله های بام بالا می کشد تا وقت نماز را بگوید . پیرمردی که بالش سرش کفش هایش بود و رواندازش پالتوی چهل تیکه اش و با دستان ترک خورده اش روی صورتش را سایه کرده بود و به درخت خرمایش نگاه می کرد . هنوز می بینم ستاره هایی را که روی پشت بام شب های تابستان نگاه می کردم و پر نور ترین ستاره را برای خودم انتخاب می کردم . شب های پر از سکوت که گاهی اوقات با صدای چند شغال هرزه که نمی دانم انگورهای کدام باغ را نشان کرده اند  و یک جغد پیر که انگار سال هاست نیمه خود را گم کرده است و چند تا جیر جیرک لای درز دیوار شکسته می شد .
علی اکبر نجفی

 

بهار زیبای ایراج

بهار آمد با تلالو قدمهایی که فضا را در هم شکست ، بر سر دهکده ام پارچه ای انداخت از جنس سرور ، با روزنک های مکرر ، هر یکی رو به نگاهی تازه .
کودکی دیدم که پی پروانه شتابان می رفت ، دیگری قاصدک پر خبری را فوت می کرد  ، مادرم نان می پخت و می ریخت در کاسه ی دوست ، پدرم سمت بیابان می رفت ، باغ پر بود از میوه ی کال ، کودکی ایستاده بر پنجه ی پا و به زحمت میوه ای را می چید ،
دختری داس به دست از کنارم رد شد ، سفره های عقد پی در پی پهن می شد ، و زنان لولو کنان از پس کوچه  گذر می کردند ،
گوسفندی از شلوغی زیاد رم می کرد ، دست نقاش زمان دشت  را رنگ زده بود ، همه از رسم قدیم بر سر سفره ی سنت رفتیم ، هفت سین ساده ی ما زیبا بود .
... ابر گریست ، باران چارقد خیس بر صورت دشت کشید ، با صدای آب رفتم تا به سر حد عطوفت ، تا به معراج خدا .
پشت دیوار فرو ریخته ی باغی شبنم سرد سحر می ریخت در بستر گل ، دشت گیج بود از بوی گل سوسن و بو  ،
دختری دیدم از سر ذوق گل می داد به آینده ی خود !
...
شکوفه بود ، لمس حقایقها بود ، صبح سپید بود ، آیینه نور بود  ، فراموشی آهن و دود ،
و تنها چیزی که کم بود پای ماندنم کم بود ...

علی اکبر نجفی

آرام ، چون خواب ابریشمی باغ گلابی به وطن خواهم رفت !

در چهار دیواری کوچک و غم آلود  اتاقم نشسته بودم ، افکارم مخدوش بود از این شهر افسونگر و سرد . نگاهم را به نقطه ای کور خیره کرده بودم و محصور بود به بن بستی که گریز از آن ممکن نبود .
همیشه تنها چیزی که موجب می شود ذهن کوچکم اندکی از این تشویش آسوده گردد یاد وطن است و تنها همین است که ذهن مرا زیبا می سازد .
.
.
.

یادم می آمد که همسایه ای به همسایه ای نان قرض می داد ، کاسه ای آش می داد یا زنبیلی پر از سیب گلاب .
یادم می آمد که کودکی زنبیل زنی را بر دوش می کشید و دعا می کرد آن زن .
زنی در فصلی داغ در کوچه ای خلوت ارزنش را باد می کشید و  باد هم از نفس می افتاد !
پیرزنی بز گمشده ای را در خانه ی خود جا می داد ، پیرمردی  خبر گم شدن بره اش را روی قلعه به همه می فهماند ، ولی افسوس که او دیگر نیست !
زنی را دیدم که برای گریز گنجشک دووله بر سر چوبی می کرد ، دسته ای اسفند و یک شاخ بزرگ به کَل ذرت می آویخت .
یادم می آمد مردی که به دنبال آب از لب وار با شتاب رد می شد و زنی چادر خود را به کمر بسته در کنارش فانوسی داشت !
گله داری خسته که تبره ای بر دوش داشت و درونش پر بود از مهر و امید .
یادم می آمد پیرزنی نابینا را که در غرفه میدون از بچه هایی که از مدرسه برمی گشتند کمک می خواست که سوزنش را نخ کنند !
و زنی بزرگ و پاک را یادم می آمد که نشسته صحن میدون را جارو می کرد و غروب چراغی می برد سمت زیارتگاه ده ،
یادم می آمد زن تنهایی را که از چشمه ی ته جوب تنگش را پر می کرد !
و هزاران یادهای زیبای دیگر ...
خواهم رفت ، خواهم رفت از این غربت بی رنگ ، از این شهر جادویی و پژمرده ، از این عمر تباه اندر این شهر سیاه !!
آرام ، چون خواب ابریشمی باغ گلابی به وطن خواهم رفت و به روح جا مانده ام در زیر درخت پیوند خواهم خورد !

علی اکبر نجفی

 

ای ایراج



ای موطن و زادگاه من ، ای ایراج
جای تو میان قلب من ، ای ایراج


بی مهری حاسدان تو را کرده حقیر
حقا که بزرگی و کهن ، ای ایراج


در منطقه کویر هستی تو بهشت
گویای تو آن کوه و  دمن ، ای ایراج


سرسبزی و خرمیِّ  تو شهره شده
آن سی و سه چشمه فخر من ، ای ایراج


در حاشیه کویر چون گل هستی
هستی تو نگین به این چمن ، ای ایراج


هم آب و هوای چهار فصلی داری
لیمو و رطب ، یاس و سمن ، ای ایراج


آن سرو هزار ساله اندر باغت
تاریخ تو هست بی سخن ، ای ایراج


به کوری چشم حاسدان زنده تویی
پاینده و جاوید و کهن ، ای ایراج


«اکبر» چو به وصف تو گشوده ست زبان
بندد ز حسودانت دهن ، ای ایراج

فضل الله اکبر

 

چوپان

راهش دراز ، جانش ملول ، تُبره اش بر دوش
و عصایش بر دست ،
 صورتش سوخته از حُرم تموز
و گلو خشک شده از شدت سوز
 سر و رویش ، همه پوشیده غبار
کاش می شد که بشویَد رویش،
حیف تا چشمه آب ، راه بسی طولانی ست

چشمهایش بی سو  ست
کمرش خم شده از رنج زمان
لیک دلش شادان است !
نه درختی که به سایه ش خیزد
و نه ابری که سرش سایه کند
بوته ها خشکیده ، شاخه ها بشکسته ،
گوسفندان همه نالان و عجول
جمله در حسرت آبی ماندند

{ وای این وادی تفتیده  چقدر افسرده است !  }
پشت هر سنگ ، شاید گرگی به کمین بنشسته ست
یا عقابی ز هوا بره نشان بگرفته ست  ...

لیک ، چشمش
گرچه دریای غم است
همه شب بیدار است

علی اکبر نجفی

 

صفای رمضان در ایراج

این بار از آسمان روستایم نور می بارد و دشت و کوهش زمرمه گر آیه های پاک الهی است . در کوچه های ساکت و آرام بوی عجیبی جاری است ، روستا پر شده از عطر میهمانی باصفا ، دلهای غبار گرفته را می شوید و دریای بی کران دل را از ایمان لبریز می سازد . شادی بی حدی در چهره ها هویداست ، با صلوات به پیشواز این ماه  می شتابند . آری این میهمان از بهشت می آید ، از مصاحبت رسول (ص) می آید .
چه ایمانی دارند مردمان روستا  و چه  صفایی دارد دلهای پاکشان . صدای مناجات از بلندگوی محل در تاریکی شب طنین انداز است و روستا غرق می شود در معنویت ، در قدرت لایزال خدا .
فضای شب از " اللهم انی اسئلک من بهائک ...." سیراب شراب عشق می شود و با " اللهم انی اسئلک من نورک به انوره و کل نورک نیّر " به نهایت خضوع و خشوع    می رسد . چراغهای خانه ها آرام آرام روشن می شوند و همسایه ها یکدیگر را بیدار می سازند .اندک نانی بر سر سفره های پربرکت و با صفایشان می خورند و خود را برای نماز  صبح آماده  می سازند ، بلند گو هم لحظه به لحظه زمان مانده تا اذان صبح را می گوید .
در هیچ جایی نمی توان سحری به این زیبایی و پاکی پیدا کرد ؛ سحری که پرتو مناجاتش همه را به انتهای عشق می برد ... نماز را می خوانند و دیگر نمی خوابند و خود را برای کارهای روزمره آماده می کنند .
می گویند عشق نهایت ندارد اما من نهایت عشق را در کودکی دیدم که هنوز طعم بلوغ را نچشیده بود و به مادر می گفت می خواهم روزه بگیرم ، من نهایت عشق را در لبهای تشنه و چاک چاک مادری دیدم که در کنار جوی علف می چید ، من نهایت عشق را در چهره  رنگ پریده پدری دیدم که پس از یک روز تلاش طاقت فرسا در گرمای تابستان ، غروب در گوشه ای با تسبیح چوبی خود ذکر می گفت ، من نهایت عشق را در دستان لاغر و کوچک دختری دیدم که سفره ساده افطار را پهن می کرد ...
آری رمضان در روستای ما تنها نیست ، رمضان منزلتی بسیار والا دارد ، ، رمضان حضور پاک دلان بر سر سفره افطار در خانه دوست است ، رمضان زنده نگهدارنده  فرهنگ و آداب و رسوم ماست ( الوداع یا رب یا رب رمضان ... ) ، رمضان خواندن "جوشن" در دل شب ، در شب قدر است و ...

علی اکبر نجفی

شب زیبای وطن

بادی وزید
درهای شب لرزید
جام بلور نور فرو ریخت بر خاک تب دار وطن
شب از نقطه ای دور فرود آمد
و نشست بر بلندای زیبای وطن
تکیه بر شب می زنم
شب پر از نور خدا
روزن خانه پر از نور سپید
آن طرف کودکی در خواب ، و لبریز امید
روستا لقمه ای در کام سکوت !
***
جغد بی جفت وطن باز پرید
و خزید بر لب بشکسته ی  بام  
جغد  ، مرغ زیبای شب است
***
چشمه از جای جهید
و ترنم جاری ست
دشت مبهوت شد از بوی گل گندم شب
پنجه ی  باد بهار غنچه ی خواب مرا پرپر کرد
نفسم آمیخت با عطر علف ...
***
و دستی آشنا
چراغ شب به آسمان آویخت
بین ماه و سرو کهن ، تنها پنج  قدم فاصله بود ...
و من از حُرم تنش گرم شدم
اندکی بر لب جوی ، به تبخیر زمان دل بستم
در سکوت شب رویای وطن
بر تن لخت علف تکیه زدم
آنچنان محو تماشا بودم
که زمان یادم رفت
بادی از دامنه ی کوه وزید
برگی از عمر مرا گردانید
سقف شب پر شده از نقره ی نور
و نگاهی که روان گشت به یک باور دور ...
« قلعه دست بر چانه زده ، نگران از تخریب ! » ...

علی اکبر نجفی 

بُناب

نیمه شب است و ظلمت شب چیره بر زمان و زمان آغازگر فصلی سرد .
با یک جرقه ناچیز فانوس دود خورده زنده می شود . با دست لاغر و خسته اش بیل شکسته ای را بر می دارد و در دست دیگرش روشنی راه ، که هر آن به خموشی می رود . راه پر پیچ و خم دشت را به نرمی به پیش می رود. راه لغزان است و پاهایش لرزان . در سکوت عطر گندم زار شب ، تنها عشق است که به او امید می دهد و راه را هموار می سازد . لحظه ای به دیوار باغی پشت می زند و می داند که سرما و ظلمت شب را در بهار محصول از یاد خواهد برد.
کمی دور تر ، کلبه ای است که سالهاست به دیوار سبز باغی تکیه داده و ساعتی در قفسی محصور  که با چرخش آن آب روان در گذر است .
آسمان می بارد و باد سرد بر جانش چنگ می زند و وحشت و تنهایی بر اندام سستش مشت می کوبد ...
... فانوس برای چندمین بار خاموش می شود ، آن را در زیر پالتویش دوباره روشن می سازد  و آب به ساقه پژمرده گندم بوسه می زند . آتشی از چوب پوسیده ذرت در گوشه ای می افروزد ، آرام خود را بر کناره آن خیز می دهد  و اندکی به دامن سیاه شب سر می نهد و منتظر سیراب شدن زمین .....

علی اکبر نجفی

زمستان کودکی ام

از فصلی سرد می نویسم ، فصلی که به  خاطر برف و باران و بازیهای کودکانه آن را دوست دارم .
... سرما آغاز می شود و دامن سردش را بر آسمان روستا پهن می کند ، سرمایی که رازی را در نهان دارد و با بارش اولین باران ، این راز آشکار می شود و کوچه های خاکی روستایم از عطر  خاک سرگردان می شوند .
... یکی چراغ کهنه ای را از اتاق دربست به حیاط می آورد تا تمیز کند و دیگری پیت نفتی زنگ زده ای را بر می دارد تا از نفت پر کند و من هم کودکی خندان دنبال لباسهای گرم و چکمه های کوچکم می گردم ، آنها را می پوشم  و بدون توجه به حرف دیگران راهی کوچه می شوم و با بچه های دیگر سرود باران را می خوانم و چون بر می گردم این چراغ کهنه است که مرا پناه می دهد و گرمم می کند ، فقط بوی بد نفت آزارم می دهد و چشمهایم را می سوزاند ....
مشقهای فردا را باز می کنم و در کنار چراغ بر روی دفتر کُپ می شوم و ساعتها مشغول نوشتن مشقهایم هستم  و گاهی اوقات دور از چشمان مادرم پرزهای قالی را میکَنم و در چراغ می اندازم ....و  آرام آرام بر روی دفتر مشقم به خوابی عمیق فرو می روم .
صبح زود شلغم داغی را که مادرم پخته می خورم و راهی مدرسه می شوم . باد به سیمهای برق می خورد و زوزه می کشد .
خدمتگزار  مدرسه میله ای را که گوله آتش بر نوک آن است سراسیمه از کلاسی به کلاس دیگر می برد برای روشن کردن بخاری و من سراسیمه تر از او و با سرعت به سمت بخاری می دوم اما غافل از اینکه آستین کاپشنم به بخاری چسبیده است .
... از مدرسه بر می گردم مردان و زنان را می بینم که برای بردن گوسفندهایشان در انتظار آمدن گله  در گوشه ای پناه گرفته اند و سرهایشان را در لباسهایشان فرو برده برده اند و با صدای گرفته و سرفه کنان جواب سلامم را می دهند . می شنوم که می گویند : " امروز هوا خیلی سرده برف میاد ". من ناگهان یاد تعطیلی فردا می افتم و در انتظار بارش برف .
...لحظه به لحظه از پشت شیشه اتاق  آسمان را نگاه می کنم و بر روی شیشه بخار گرفته یادگاری می نویسم.
بعد از مدتی انتظار ، برف شروع به باریدن می کند . هر چند لحظه یکبار به حیاط می روم تا ببینم چقدر برف آمده است...
...صبح  با عجله بیدار می شوم و به سمت حیاط می دوم . هر آنچه را که می خواهم اتفاق افتاده است و تنها چیزی که باقی مانده ، صدای بلندگوی ده است که تعطیلی مدارس را اعلام می کند . برف بازی و آدم برفی ساختن کار آن روز ما بچه هاست و بیچاره پدر که تنها باید برفهای پشت بام را پارو کند .
گنجشکها را می بینم که آهسته از مرغها دانه می دزدند و چند تایی هم برای پیدا کردن دانه به اتاقهای خالی می پرند اما غافل از اینکه ما اتاق را برایشان قفس می کنیم . از بالکن خانه شاخه هایی را که از سنگینی برف شکسته اند  نگاه می کنم و به صدای بزغاله ای که تازه متولد شده و زیر زنبیل است  گوش می دهم و در انتظار فلّه...

علی اکبر نجفی

بوی وطن

آرام آرام غبار خستگی شهر از تنم خارج می شود ، بوی وطن را از توی گدار حس  می کنم و هوای لطیف گدار مرا جانی دوباره می بخشد . آخرین پیچ گدار را  می پیمایم خانه های باصفای روستا را می بینم ، دیگر در کالبد خویش نیستم و در آسمان وطنم در پروازم .
نزدیکتر می شوم چراغ راهنما به من چشمک می زند و خوشآمد می گوید . مکتب کودکیم را می بینم اندکی تامل می کنم و به کودکی بر می گردم . یاد دفتر و کتابها و کفشهای پلاستیکی ام  می افتم ...
قدمهایم با خاک وطن آشنا می شود . کفشهای واکس خورده و برق افتاده شهریم با خاک وطنم سفید می شود ، خوشحال و مغرور از اینکه هنوز به زرق و برق شهر عادت نکرده ام . بادی می وزد اندکی خاک با خود بلند می کند و در هوا معلق می شود و آرام آرام به بَشن و بارم می نشیند ، کاملاً از شهر و کلمه بی معنی شهری بودن فاصله می گیرم .  آفتاب بدون هیچ حایل و واسطه ای به من می تابد ، نه دودی پیدا می شود که گرما و انرژی خورشید را از من بگیرد و نه برجها و ساختمانهای بلندی که بتواند بر سرم سایه افکند و نور زلال خورشید را از من دور سازد . به خانه های خشتی و هنرمندانه روستایم نگاه می کنم و تحسین می کنم دستان معمارانی را که اینگونه خشت را بر روی گل  نگه داشته اند ؛  کوچه های تنگ و پیچ در پیچ و دربهای نیمه باز خانه ها و صاحبخانه های  گرم و  با خدا ...
در دشت قدم می زنم ، بوی علف  و سبزه مرا دگرگون می سازد . در کنار جوی آب می نشینم چهره ام را در آینه پاک خدا می بینم ؛ آینه ای لطیف و نوازشگر .
آواز گنجشکها را می شنوم و بازی آنها را که از شاخه ای به شاخه دیگر می پرند و آنگاه خود را در زیر سبزه ها مخفی می سازند . ناگهان یاد پرنده فروشی های شهر می افتم، قفسهای آهنی و تنگی که اینگونه معصومانه آنها را زندانی کرده اند ، آوازی که با بغض و کینه همراه است سر می دهند و اگر می خواستم اندکی به آنها نگاه کنم ، نگاه سرد و خشمگین پرنده فروش بود که مرا از دیدنشان باز می داشت ...
اما نمی دانم که چرا باید اینهمه لذت و زیبایی از من دور باشد و در قفس خانه کوچک شهریم بر در و دیوار چشم بدوزم و منتظر فرصتی دوباره باشم که بازگردم .

علی اکبر نجفی

 

بُوَد ايراج چون تابنده خورشيد

عزيزان همتي والا گماريم
ز فرصت ها غنيمت ها شماريم
دگر باره   كنيم   تاريخ  زنده
ز نو احيا شود هر آنچه مرده
بسازيم آن بناهاي قديمي
كه روزي داشتند قرب عظيمي
بدانيم قدر اين ميراث خفته
كه جا مانده ز اسلاف گذشته
زماني ارزش آن آيد حاصل
ز دستش داده ايم ديگر چه حاصل
هر آنكس آن ندارد ، قدر داند
ببايد نسل ما قدرش بداند
زمان حال به همّ  و سعي مشكور
بشد ايراج ما معروف و مشهور
بيايند از بلاد دور و نزديك
كه تا تاريخ ما بينند ز نزديك
ز يك سو منبع كار است ياران
ز يك سو حفظ آثار است ياران
ز يك سو اين جوانان برومند
كه هريك كوچ كرده رو به شهرند
دگر ايراج خود را كرده آباد
ز رنج كار بيرون گشته آزاد
به پاس همت اين شيرمردان
بود ايراج ما آباد و عمران
اگر اين چند جوان سخت كوشا
كنند عزم سفر از خطه ما
دگر زنگ خطر احساس بايد
كنيم فكري و چاره ساز بايد
شود كار و مدارس هر دو تعطيل
چرا كه رشد جمعيت به تحليل
گرش باشد چنين اوضاع و احوال
ببايد چاره انديشيد في الحال

به   اميد    طلوع  صبح  اميد
بُوَد ايراج چون تابنده خورشيد

صادق موبد

یاد ایام گذشته ایراج

ياد  آن  ايام   شيرين  چون  عسل    
هر چه مي گفتيم مي كرديم عمل
ياد    آن   ايام   پر   مهر    و    وفا
ياد  آن  دل هاي پر   صدق  و  صفا
ياد  آن  دوران  دور  از   درد   و  غم
مي نشستيم پاسي از شب دور  هم
چند  دوري تخمه بود  و   شب چره
نور   گردسوز   و   صداي  شب پره
دستها خالي و دل عاري ز هرنوع كينه بود
رافت و عشق و صداقت خصلت ديرينه بود
 
حال مي داني كجا رفتند آن مردان پاك؟
كوچ  كردند ، آرميدند  زير صد  خروار خاك  
پرسم اينك وارثان اين عزيزان كيستند
حافظان  حفظ  ميراث  نياكان كيستند
كو كجايند ؟ كوچ كردند هر كدامين از ديار
بهر  تحصيل ‍‍‍،  بهر  شغل  و  بهر  كار
هر يكي شان سوي شهري شد روان
تا    فراهم   آورد    يك     لقمه    نان
حال اينك در تجمل غرق گشتيم اين زمان
رفته است و مي رود از ياد ،  فرع و اصلمان
گر  كنيم يادي    ز بوم و زاد گاه خويشتن
سالي يك بار يا ز بهر مرگ قوم خويشتن !
گر  گذاريم   دست  خود   بر روي  دست
مي برند  اغيار  به  يغما  هر  چه  هست !
آن   قليل  ياران   كه  آنجا  مانده اند
حافظانند ،  ني  ز  ما  جا   مانده اند
او ز هر كوچ عزيزش داغدار است و غمين
چاره اي انديشه كن از ما بعيد است اين چنين
گر كه همراهي كنيم كار آفرينان اين زمان
فرصت  شغلي  فراهم  آورندش  بهرمان
« بر شما بادا ،   اي آزاد انديشان درود
تا حدودي گرد بيكاري ز ايراجش زدود »
  ‍‍                                                           
                                                             

  صادق موبد

پسیم ایراج

کم کم از شدت گرمای خورشید کاسته می شود ، نسیم خنکی زمین تفتیده را تازه می سازد ، بساط سایه بر تمام روستا گسترانیده می شود ، ساقه های خمیده باز به آسمان نگاه می کنند ، برگهای پژمرده در نسیم می رقصند ، کوچه های بی عابر از خواب نیمروز بیدار می شوند و با غوغای کودکان جان می گیرند .
کار  عصرگاهی  شروع می شود ، زنان زنبیل به دوش راهی دشت می شوند و مردها هم بیل به دست برای شخم زدن  گوله ای به دشت می روند ، هوا دیگر کاملاً خنک شده است و از آن گرمای ظهر خبری نیست .
تنها مغازه روستا باز می شود ، زنها بر سر گذر یا سکوهای نزدیک خانه هایشان جمع می شوند و در انتظار آمدن گله می نشینند و سر در گوش هم آهسته نجوا می کنند. مردها تعدادشان کمتر از زنان است شاید برای انجام کاری از خانه بیرون بیایند اما در کوچه و گذر نمی مانند و باز به خانه بر می گردند .
صدای زنگوله گوسفندان در کوچه ها می پیچد ؛ " گله اومد " . هر کسی دنبال گوسفندش می گردد ، پیرزنی گوسفندش گم می شود . سر و صدا بلند می شود و باز هم مقصر موتوری ها . و صدای جارچی محل که خبر رد  شدن گوسفندی را می دهد...
کودکی شتابان خود را به مغازه می رساند و خوراکی کوچکی می گیرد و با سرعت خود را در بین کوچه ها گم می کند . نبرد بین شب و روز ، و خورشید در چاه شب اسیر می شود . غنچه خوشبوی اذان در هوا می شکفد . دستها رو به خدا و باز هم  کوچه های  بی عابر...

علی اکبر نجفی

 

درد فراق

بــــســزاســت اهـــــل ده را ز فـــراق تــو فــغـــانـــی
کـــه بـــســـان تـــو نـبــیـــنـد پــــدری دگــر زمــانـــی
ســـحــر آن فـــروغ دیـــریـــن بــه خـــدا دگــر نــــدارد
که جـلای صـوت قـرآن سـحـری بـــود کـــه خـــوانـــی
تــو  مـــریــد اهـــل بـیـتــی بــه حـقـیـقـت و درونـــی
نـــه مثـال خــیـل انـبــوه کــه بــه ظــاهـــر و زبــانــی
ز عــلــوم دیـــن آگـــه بـــه اصـــول و فـــرع پــابــنــــد
کـه خـــدای عــرضــه کــرده بـه تـو جـامــع مــعـــانــی
بـی تو محتشم که خوانده ، صبح رو سیه کدام است
شــده بــی رمـــق مــحـــرم  و نــدارد آن نــشـــانــی
"حسن" است نام نیکت که تو شهره ای به قــاضـــی
به گـمان کــه داوری هــم حَســنــا تــو نــیــک دانـــی
بــگشــاد گـره  ز هر کــار و عـلاج هـر چه درد اســــت
به دعایی که نـوشتــی و بـه آبــی کــه چــشــانـــدی
خـوش بــه حــال مـیـّـتی کـه هـمـه کــار آن تــو کردی
به یــقین که عفو گــردیـد و بــهشـــت شــد مـکــانــی
بـــودت طـــبــع شـــعـــری و خــطـــت مـــثـــل نـــدارد
کـــه بــیـــاض نـــوحـــه هــــایـــت پـــر ز نـــوحه روانی
به میان مردمــان شـــوخ ، بــه کـــلــاس درس جـــدی
هـــمــه مــعــنـــیـش کــه  بـیـنــی ز فــصاحت  بیانی
پـــدرا ، چــون بــرفــتی بــشـــده  « فـــریــد » تــنــهــا
کــه بـــهــار زنــدگــانـی بـی تـو اسـت چــون خــزانــی

( روحش شاد و یادش گرامی باد )

فرید اکبر

خاطره اولین روز مدرسه در ایراج

...با اضطراب از خواب می پرم ، یک چشم بسته و یک چشم باز از پنجره نیم نگاهی به آسمان می اندازم . خوشحال می شوم : هنوز صبح نشده . به زور خودم را به خواب میزنم اصلاً دوست ندارم صبح شود . می خواهم چرت دیگری بزنم که صدای سماور ، صبح اول مهر  را زمزمه می کند . با صدای مادرم که می گوید : "وخی ، باد بری مدرسه "  بلند می شوم . نیازی نمی بینم که دست و صورتم را بشویم چون دیشب خواب به چشمانم نیامده ، ولی مجبوری آبی به صورتم می زنم .
تازه یادم می آید که سرم را ماشین نکرده ام  ، سریع می دوم خانه باجون : " باجون ،    کله ما   ماشین کن ، باد برم مدرسه". باجون ماشین دستی لغاطه ای را که در پارچه ای پیچیده بیرون می آورد . تارهای سفید ریشش بر روی دندانه های آن خودنمای می کند . با عجله ماشین را بر روی سرم می گذارد و شروع می کند...    " آخ ، آخ ، باجون مواما میکنه ، یاواش تر ،  آخ " . باجون با عجله گَلَن نفت را می آورد و یک تُر نفت می ریزد روی ماشین . یک کم نرمتر می شود . نصف سرم مانده  که دسته ماشین می شکند .   " باجون حالا چه کار کنم ؟ "  با کلّه کل کلی و نفتی به طرف دم دروازه و خانه حاج جعفر می دوم . حاج جعفر ماشینش رو به راه تر است و بقیه کله ام را می تراشد .
دیگر ساعت حدوداً هفت صبح است . کیفم را ( که فکر می کنم از کیسه آردی با یک دسته بلند ساخته شده ) تا نصفه نون خشک می کنم برای زنگ تفریح و قلم و تراش و پاک کن و دفترم را داخل کیفم می گذارم و به طرف" مدرسه پایین " می دوم . از خانه تا مدرسه دو سه دقیقه بیشتر راه نیست . برای اولین بار در عمر شش – هفت ساله ام وارد مدرسه می شوم . چقدر غریب و دلگیر است . بوی نم تمام فضای مدرسه را  فرا گرفته . منصور خدایی ( خدا بیامرز ) تازه حیاط مدرسه را آب و جارو کرده .
گوشه ای می ایستم و به بچه ها که دنبال هم می دوند نگاه می کنم ، حوصله هیچ کدامشان را ندارم . ناگهان صدای خاله ام ( که کلاس پنجم است و با محیط مدرسه  بیشتر آشنا است ) مرا از اقیانوس افکار و نگرانی هایم بیرون می کشد . نفس راحتی می کشم . خاله ام می گوید: " راسی اباذر ، ناخوناتا گرفتی ؟ " می گویم نه .         می گوید " پس سر صف کتک می خوری !  زود با دندون ناخوناتا بگیر " سریع شروع می کنم با دندان  ناخنهایم را بگیرم  . در این لحظه می بینم چند تا دیگر از بچه ها هم دارند  انگشتهایشان را به آجرهای دیوار مدرسه می کشند  .  من هم با آموختن این تجربه جدید به هر بدبختی هست با استفاده از آجر و دندان یک کم ناخنهایم را سر و سامان می دهم .    
لحظاتی بعد دوباره دلهره وجودم را فرا می گیرد ( آخه آن زمانها مدرسه مثل الان نبود که با گل و شیرینی و جایزه بچه ها را تحویل بگیرند . آن موقع کلمه مدرسه با کتک و مداد لای انگشت گذاشتن و رو یک پا ایستادن و صندلی رو دست گرفتن  و فلک همراه بود ...)
...ثانیه ها هر یک به اندازه چند ساعت می گذرند . در یک لحظه فکر عجیبی از ذهنم عبور می کند ؛ کیفم را روی زمین می گذارم و یواشکی  از مدرسه می گریزم . کفشهایم را زیر بغلم میگیرم و به طرف دشت سرازیر می شوم  . مادرم با چند تا زنهای دیگر دارند توی زمینهای "پادووله" قپه می کَنند . بیست متری مانده به آنها با صدای بغض گرفته جیغ    می زنم " مَمُو ! من مدرسه نمی رم " .... مادرم : "بدو بدو زنگتون خورد ". چیزی نمی گویم و با دل پر به مدرسه برمی گردم.
زنگ خورده و بچه ها سر صف هستند .  من که نمی دانم حالا چه کار کنم سریع می روم توی صف دخترها و پیش خاله ام می ایستم . یکی از بچه های کلاسهای بالاتر رو به روی صف ایستاده و دعای صبحگاهی را از روی کاغذ مقوایی که با پلاستیک جلد گرفته شده ،  می خواند :" پروردگارا ، تو را به یگانگی می ستاییم و بر پیامبران و برگزیدگانت درود می فرستیم... " و بچه ها هم با صدای بلند تکرار می کنند . در همین حین که مات و مبهوت این مراسم شده ام  رئیس مدرسه ( حاج حجت الله زاهد ) دست مرا با ملایمت و ملاطفت می گیرد  و می برد تو صف کلاس اولی ها .
رئیس مدرسه از صف اول شروع می کند دستها و ناخنهای بچه ها را نگاه کند . تا دستم را جلو خودم می گیرم می بینم پشت دستهایم کَبره بسته  . حالا چه کار کنم . به صف جلویی نگاه می کنم می بینم چند تا از بچه ها دارند با آب دهن و تف مالی پشت دستهایشان را تمیز می کنند . با آموختن تجربه ای دیگر ، من هم دست به کار   می شوم ! ...
مراسم صبحگاهی که تمام می شود ، می گویند باید راهپیمایی کنیم . همه پشت سر هم از مدرسه بیرون می رویم  و رو به روی غسالخانه می ایستیم  تا بچه های راهنمایی هم بیایند. صفهای طویلی در دو طرف خیابان تشکیل می شود و در بین صفها هم معلم ها حرکت می کنند .  در همین لحظه مرحوم قاضی ( خدا بیامرز ) هم با  بلندگوی  دستی  خود    می رسد  . در حالی که با صدای " الله اکبر ، خمینی رهبر ... " قاضی ، جواب شعار ها را می دهیم  به طرف میدون ( حسینیه ) راه می افتیم  .
داخل حسینیه به سخنان رئیس مدرسه گوش می دهیم : ".... بچه ها ،  چشم به هم بزنین خرداد اومده ، از همین حالا درسهایتان را بخوانید ..." با پایان سخنرانی با شور و غوغا به طرف خانه هایمان حرکت می کنیم  و فردا صبح با کوله باری از تجربه یک روزه ، روز دوم مدرسه  را شروع می کنیم ؛
... عبدالعظیم اکبری :  
اباذر نجفی ، حاضر . عبدالعظیم عشقی ، حاضر . علی عشقی، حاضر . علی اصغر شفائی ، حاضر. علیرضا زاهد ، حاضر . علیرضا اشرف (علی جمیله )، حاضر . حسن ایراجی ، حاضر . پرویز مسعود ، حاضر ، مصطفی ایزدی ، حاضر  ....

اباذر نجفی

 

 

 

 

کوله باری   از   حسرت

(شرح سفر به منک )

دمدمه های اردیبهشت بود ، در کنار بالکن خانه ایستاده بودم و پهنای وسیع دشت و صحرا را تماشا می کردم  که چشمم به جاده سفید و خاکی مزرعه منک افتاد . به سرم زد که سفری به منک داشته باشم .  با عجله کفش و لباس مناسب پوشیدم و راه افتادم . از ایراج خارج و وارد جاده خاکی منک شدم ؛ جاده ای که انتهای آن در میان دره ای گم می شد . هوا لطیف بود و نسیم نسبتاً خنکی می وزید  . تازه باران باریده بود غنچه نم در آسمان شکفته بود . تمام صحرا بوی نم می داد ، چاله های کنار جاده پر از آب شده بود و گنجشکهای خاکستری رنگ در کنار آن می رقصیدند .بوته ها و گلهای زرد کنار جاده با نسیم در حرکت بودند . مه تمام کوه ها را تا دامنه پر کرده بود، رنگین کمان کنار آسمان در حال کم رنگ شدن بود . رشته ابرها پاره شده بود و با سرعت از هم فرار می کردند ، خورشید هم گاهگاهی از میان ابرها سرک می کشید و باز خود را پنهان می کرد .ابرها شکلهای قشنگی ساخته بودند ...
بعد از طی مسافت نسبتا زیادی جاده تمام شد . راه باریکی در کنار جاده بود که باید از آن می گذشتم  . کم کم مزرعه منک پدیدار شد ؛ همانند عروسی بود در میان دره ای که چادر کوه ها روی سرش افتاده بود . وارد منک شدم  ، درختان  خود را با گلهای سپید و صورتی آرایش کرده بودند و قبای سپیدی بر تن داشتند . بوی گل تمام فضا  را پر کرده بود . پیرمردی با کلاه حصیری بزرگ و قد خمیده به استقبالم آمد .  پشت سرش هم پیرزنی بود با روسری سفید با سنجاقی که مهره عقیقی برآن بود و اندکی از موهای حنایی رنگش از جلو روسری پیدا بود. چهره های درخشانی داشتند و روح مهمان نوازی در آنها موج می زد . بعد از سلام و احوالپرسی مرا به خوردن چای دعوت کردند . پیرمرد پُکی به چپقش می زد و برای من چای می ریخت ، پیرزن هم در حال خیاطی کردن بود و زیر لب دوبیتی هایی می خواند . من بعد از خوردن چای بلند شدم و کنار جوی آبی که از وسط مزرعه می گذشت نشستم ، آب زیادی در جوی جاری بود ، به جریان آب نگاه می کردم آنجا دیگر از گذر عمر خبری نبود، زمان متوقف شده بود ، هر لحظه جوانتر می شدم ...
خورشید در حال غروب کردن بود و تنها مقدار کمی از نور خود را در بالای کوه جا گذاشته بود . بلند شدم و به نزدیک پیرزن و پیرمرد رفتم. پیرزن فانوس نفتی کوچکی را از کلبه سنگی بیرون آورد ، فانوس که نصف شیشه اش را دود گرفته بود بعد از چند بار روشن و خاموش شدن ، روشن شد . نور ضعیفش تنها فضای اطرافش را روشن کرده بود . با فرا رسیدن شب، پیرمرد اذان مغرب را گفت . نمازم را خواندم و شام را که خورشتی از کبک بود خوردم . پیرزن وپیرمرد خسته بودند بلافاصله خوابیدند من نیز کنار دریچه کلبه خوابیدم و به آسمان می نگریستم . زیبایی شب خواب را از من ربوده بود. شب تمام الماسهایش را روی صفحه سیاه آسمان پاشیده بود . سکوت همه جا را فراگرفته بود. تنها صدای بوسه آب بر سبزه ها می آمد و گاهی هم صدای سرفه پیرمرد بود که سکوت را بر هم می زد . کم کم ماه هم بیرون آمد و از بالای کوه به تماشای صحرا نشست. من در خیالم با ستاره و مهتاب سخن می گفتم و با پروین و ثریا در گردش بودم... آهسته آهسته پلکهایم سنگین شد.با صدای اذان پیرمرد از خواب بیدار شدم . کم کم خورشید نور طلایی خود را بر کوه ها پاشید. وقت برگشتن بود و باید تمام آن زیبایی ها را جا می گذاشتم . به را افتادم و تنها چیزی که با خود برداشتم کوله باری از حسرت بود .

علی اکبر نجفی

بزرگ معلم ایراج

امروز از او سخن می گویم ، امروز که این ستاره درخشان غروب کرده است امروز که بر بالای قبرش نغمه ای از کتاب خدا به گوش می رسد و هرگز خاموش نخواهد شد .
در تمام روستا و روستاهای اطراف برق جلال و عظمت او درخشید . این افتخار ، افتخاری واقعی بود و ما اکنون وظیفه ای جز آن نداریم که به آن معلم  بزرگ ، آن مرثیه سرای حسین (ع) احترام بگذاریم .
دستهای پینه بسته اش هرگز از نوشتن خسته نشد و لبهایش هرگز از تلاوت قرآن و آموختن باز نایستاد ، ساده زندگی می کرد و سادگی را دوست داشت . کارهایش را خودش انجام می داد ، بذر می کاشت و با دستان خودش درو می کرد . خانه محقر و کوچکی داشت که صدای قرآن همیشه از آن به گوش می رسید . نور خانه اش از تلاوت قرآن بود و برکت خانه اش از وجود قرآن .
معلمی بزرگ بود ، درس می خواند و درس می داد ، مکتب داری بود بی قرار . در مکتب او نور خدا بود. شاگردان زیادی داشت و هرگز از تربیت شاگردانش خسته نمی شد . بی منت درس می داد ، مهربان بود و مهر می ورزید ، عاشق بود و عشق می آموخت ، غلام مکتب عشق بود ، همیشه مشغول نجوا  با خدا بود . در سینه اش تمام قرآن را جای داده بود ، چهره اش نورانی بود . در اواخر عمر بیمار بود و با وجود کسالت، همچنان به تلاوت کلام خدا ادامه می داد . هنوز هم اگر از درب خانه اش گذر کنی بازهم آن صدای آرام و شیوا را می شنوی  ، می خواهی بایستی و گوش کنی ، گوش کنی آن صوت رسای قرآن را ، ولی افسوس که او دیگر نیست  ، او به خاطره ها پیوسته است ، خاطره ای که در ذهن اهل روستا و تمام اهل آن منطقه باقی مانده است . روزی که در بستر مرگ بود ، در نگاهش همچون روز ولادتش برقی شگفت درخشید ، آرام نفس کشید و آرام لبهایش بسته شد، آن غلام مکتب عشق کسی نبود جز " ابوالحسن اکبر"   معروف به قاضی .
هنوز هم هرگاه کسی نام او را به زبان می آورد افسوس از نبودنش می خورد و جایش در هر نقطه ای از  روستا خالی است .
ای حقیقت و ای درستی ، نام این معلم بزرگ  را در دفتر جاودانی خود بنویس و خرسند باش زیرا افتخاری دیگر را در دفتر خود جای داده ای .
روحش شاد و یادش گرامی باد

علی اکبر نجفی

 

 

 

قابلیتهای روستای ایراج

 

ایراج ، روستایی است با قابلیت های فراوان که از جهات  مختلف دارای امکانات بالقوه و بالفعل می باشد .  
یکی از قابلیت های این روستا ، قرار گرفتن آن در میان روستا های منطقه و در کنار راه اصلی است به نحوی که کمترین فاصله را نسبت به بیشتر روستاهای منطقه با جاده اصلی چوپانان دارد و برعکس بعضی روستا های منطقه_ به قول معروف در چپ راه قرار ندارد _ که این خود باعث مرکزیت جغرافیایی این روستا می شود ، مخصوصاً اگر جاده جدید الاحداث از خور به آبگرم و اردیب و همچین جاده در دست احداث تهران _ گرمسار _ جندق را به آن اضافه کنیم که در نهایت از آبگرم و اردیب و ایراج عبور و از گدار ندک ایراج ( در کنار کوه های بهین ) می گذرد و به یزد می رسد .
یکی دیگر از قابلیت های روستای ایراج ، موقعیت خاص این روستا جهت تبدیل شدن به  قطب صنعتی می باشد که گامهایی  نیز در این راستا برداشته شده است و شرکت آزاداندیشان روستای ایراج با 300 عضو به عنوان پیشقراول این امر قرار دارد .
همچنین آب و هوای معتدل این روستا از دیگر مزیت های آن است ؛ در حالی که بعضی روستا های منطقه در نیمی از  ایام  سال در گرمای شدید می سوزند و در بیشتر ساعات روز در اغما به سر می برند ، در این روستا زندگی و کار و تلاش جریان دارد .
از دیگر قابلیت های این روستا آب شیرین و فراوان و طبیعتی کاملا ً سر سبز همراه با  انواع میوه های مناطق معتدل و چشم انداز دلنواز آن است که باید به این جذابیت ها مراکز گردشگری آن و همچنین مرکز تفریحی شهید فهمیده  را افزود که در بیشتر ایام سال پذیرای گردشگران و گروه های مختلف جامعه می باشد.
از دیگر برتری های این روستا جاذبه های توریستی و بناهای تاریخی آن و مهمتر از همه تپه باستانی 4700 ساله آن است که به تازگی باعث تحیر و تعجب همگان  و اهالی منطقه و روستاهای مجاور شده است به نحوی که دوستان از روستاهای مجاور با شگفتی از قدمت این تپه باستانی بیش از قدمت تخت جمشید سخن می گفتند ! ....
از لحاظ شاخص جمعیت نیز روستای ایراج همواره و خصوصا در چند سال اخیر بیشترین جمعیت را در روستاهای جنوبی داشته است...

 

جاذبه های گردشگری ایراج

روستای ایراج در 54 کیلومتری جنوب خور و بیابانک ( شهرستان نایین – اصفهان )  در 54 درجه و 47 دقیقه طول شرقی و 33 درجه و 27 دقیقه عرض شمالی واقع شده است .
از ایراج در متون قرون سوم و چهارم هجری با نام « اِرا » و « ارابه » یاد شده است . ابن حوقل ، ناصر خسرو  و اصطخری در قرون سوم و چهارم از ایراج به همراه گرمه ( جرمق ) و بیاضه ( بیادق ) نام برده اند که ایراج ( ارابه ) در کنار کویر قرار داشته است . پس از آن نیز جهانگردان بسیاری به کرّات از ایراج نام برده اند و گاه مردم ایراج را خوشبخت ترین  مردم نامیده اند ...
با توجه به اینکه قدمت این منطقه به زمان هخامنشیان برمی گردد ، در 2 کیلومتری غرب ایراج در میان کوه ها غاری با دهانه کوچک و فضای داخلی وسیع وجود دارد به نام  « چُنَمادو » که در گویش محلی « چُن » به معنی سوراخ و غار می باشد و ماد نیز به مهاجرین اولیه سرزمین کهن ایران بر می گردد بنابر این با توجه به قراین ، قدمت این غار به زمان مادها می رسد که در ادوار مختلف با توجه به موقعیت مکانی آن ، به عنوان پناهگاه استفاده می شده است  .
در کرانه های شمالی و جنوبی ایراج نیز گورستانهای بسیار قدیمی مربوط به زرتشتیان  وجود دارد که به « مزار گبرها » معروف است و حکایت از قدمت بسیار زیاد آن ( عهد ساسانیان ) دارد .
همچنین اخیرا در تپه های باستانی این روستا اشیایی با قدمت 4 هزار سال کشف شده است .

قلعه ؛ قدیمی ترین بنای ایراج

ایراج قلعه ای قدیمی دارد که بر روی ارتفاعی در وسط ده آرمیده است و سرسبز ترین تصویر حاشیه کویر را زیر نگاه خود دارد . این قلعه سالخورده در آخرین روزهای حیات خویش یاغی های قد بلند را در پشت دیوار های بلند غیرت خود پناه داده اما در برابر چند توپ نامرد برای همیشه فرو ریخته است .
خانه های روستا در سراشیبی اطراف قلعه بنا گردیده و 33 چشمه خروشان اطراف قلعه هر یک در داخل خانه ای حیات را زمزمه می کنند  .
همچنین این قلعه و خانه های اطراف آن شباهت زیادی به خانه های شهر هگمتانه ( همدان ) دارد که منسوب به قوم ماد است .

سرو کهن ایراج

یکی از نمادهای طبیعی ایراج ، درخت سرو  آن است که با عمری در حدود 1000 سال در ضلع شرقی قلعه ، طی قرون متمادی نظاره گر تاریخ کهن این روستا بوده است.  این سرو بلند و زیبا بیش از 70 متر ارتفاع دارد و قطر پایین تنه آن به بیش از 2 متر می رسد .

بقعه خضر نبی ( ع) در ایراج  

بقعه خضر نبی ( ع ) در بافت قدیم شمال غربی ایراج واقع گردیده است . خضر پیامبر در حال گذر از این روستا ، در محل مذکور توقف کوتاهی داشته و یکی از موحّدین این روستا ایشان را به چشم دیده و گفتگویی بین آنها صورت گرفته است که پس از آن گنبد و ایوان کوچکی جهت احترام به این پیامبر احداث گردیده که زیارتگاه مردم خداجوی این روستا است و در بعضی از ایام سال در این محل آش نذری طبخ و توزیع می گردد .

معماری روستای ایراج

سبک معماری در روستای ایراج به جهت کوهستانی بودن آن ، با دیگر روستاهای منطقه تفاوت دارد . خانه ها در سراشیبی ملایم کوه و قلعه واقع شده به نحوی که در حیاط خانه ، تمامی پهنه وسیع دشت و منتهی الیه کویر قابل مشاهده است به ویژه صبحدم ، خورشید از شرقی ترین نقطه کویر  نور زلال خود را به داخل خانه ها می پاشد. 
خانه ها در بافت قدیم از خشت و گل ساخته شده و دارای دو ایوان ( زمستانه و تابستانه ) و دالان هستند و اتاقها دور تا دور حیاط به ترتیب در کنار هم با طاقهای ضربی واقع شده اند.
" ساباطها " ، بخش دیگری از زیبایی های این روستا هستند که با پوشاندن کوچه ، فضای مفرّحی ایجاد می گردد که در تابستانها با نسیم ملایم و خنک پذیرای همسایه ها و رهگذران می باشند تا برای لحظاتی در سایه آن ، گرمای تابستان را از خود بزدایند .
همچنین از دیگر زیبایی های معماری ایراج ، کوچه های باریک است و گاه یک طرف کوچه از صخره و سنگهای بزرگ تشکیل شده است که این سبک ، زیبایی کوچه را دوچندان می کند .

آسمان شب

آسمان شب در ایراج کاملاً شفاف و زلال است ، گویی که آسمان به زمین دوخته شده و صورتهای فلکی در نزدیکترین فاصله با ما هستند . به ویژه اگر در تابستان در فضای پشت بام شب را سپری کنی مناظر زیبای فلکی خواب را  از چشمانت می رباید .

آب و هوا

آب و هوا در ایراج معتدل کوهستانی است ،  مخصوصاً در فصول گرم سال بعد از ظهرها نسیم ملایمی وزیدن می گیرد و هر چه به غروب آفتاب و شب نزدیکتر می شویم بر خنکای هوا افزوده می شود به طوری که شب را در هوای آزاد بدون بالا پوش نمی توان به صبح رساند .
در زمستان نیز کوه ها  پوشیده از برف می باشد و در بیشتر ایام نیمی از ارتفاعات را مه فرا می گیرد .

مرکز تفریحی « شهید فهمیده » ایراج

در سال 1385 در بافت اصیل شمال غربی در دامنه کوهی مُشرف به دشت زیبا و سر سبز ایراج ، مرکز تفریحی شهید فهمیده احداث گردید که در ایام سال پذیرای دانش آموزان ، فرهنگیان و دیگر اقشار می باشد تا ساعاتی را دور از غوغای آهن و دود و در دامان طبیعت سپری کنند .

اماکن دیدنی اطراف ایراج

مزرعه منک ، آخورک ، خرم آباد ، کلاته ، کاشفیه ، آبگادو ، بیخ چاه ، بن در ، بهین و آبگیشه از اماکن دیدنی اطراف ایراج می باشند که در حصار کوه ها ، طبیعت دوستان را به جانب خود فرا می خوانند .
از عجایب طبیعی  « منک » ایراج ، غاری می باشد در بالای کوهی به نام صوفه . این غار عجیب بیش از 70 متر طول دارد و ارتفاع دهانه آن به بیش از 20 متر می رسد و هرچه به انتهای غار نزدیکتر می شویم از ارتفاع آن کاسته می شود تا جایی که ارتفاع به ده سانتی متر می رسد . در این غار پروانه های بزرگ و زیبایی زندگی می کنند که تعداد آنها گاه به هزاران عدد می رسد . همچنین در این غار یک سنگ بزرگ مرمر نیز وجود دارد.  از دیگر جاذبه های طبیعی منک این است که از آبان ماه خورشید ساعت 9 صبح نمایان و ساعت 3 بعد از ظهر در پشت کوه ها پنهان می گردد و به تدریج در آذر و دی خورشید فقط برای لحظاتی به این مزرعه می تابد .

صنایع دستی

از صنایع دستی روستای ایراج که با استفاده از برگه درخت خرما ساخته می شود  می توان به جارو ، زنبیل ، دولنده (ظرف حصیری در دار با ظرفیت دو تا سه کیلو که از آن برای نگهداری کشک ، تخم مرغ و ... استفاده می شود )  ، کلاه حصیری و بادبزن  اشاره کرد . همچنین با استفاده از سر شاخه های باریک  درخت بادام کوهی ، سبد در اندازه های مختلف تهیه می شود . از دیگر صنایع دستی این روستا که رونق بسیار زیادی دارد ، صنعت قالی بافی است که امروزه فرشهای بافته شده به دست دخترکان این روستا به  سرتا سر جهان صادر می گردد.

اباذر نجفی

متن زیر معرفی «جاذبه های گردشگری ایراج » می باشد که پس از ترجمه به انگلیسی در یکی از دارالترجمه های رسمی تهران ، ارایه می گردد. ضمن اینکه این متن  به طور همزمان در  9 سایت گردشگری نیز قرار داده شد .

IRAAJ TOURISM ATTRACTIONS

Iraaj village is located at 54 km   south of khoor & biabanak ( naein city – isfahan province ), 54 degree and 47 minutes east longitude and 33 degree and  27 minutes north altitude .
In hijri 3 rd and 4 th   centuries, iraaj is said to be named as “Era“ and  “ Erabeh “ . Ebn- e – Hooghal, Naser khosro and Estakhri in 3rd and 4th centuries called Iraaj accompanied with Garmeh (Jormagh) and Bayazeh( Bayadagh ) , and Iraaj was said to be located alongside the desert .
Later, many tourists referred to Iraaj repeatedly and they sometimes called Iranian people the luckiest people of the world ……….
Since the age of this region goes back to Hakhamaneshin era, there is a cave located in 2 Km. West of Iraaj amid the mountains with a small entrance and a wide inside area, called “Chonamaadoo Cave “. In the local language , “Chon “ means hole and cave and “ Maad “ goes back to the first immigrants of Iran ancient territory , so considering the evidences , the age of this cave goes back to the time of Maads , which was used as a shelter in different eras because of this location .
In the northern and southern boundaries of Iraaj , there are very old cemeteries related to the Zoroastrians , which are called “ Gabrs Cemetery “ ( Zoroastrians Cemetery ) and it shows its long age ( going back to Sasanian`s era ) .

The castle, the oldest structure in Iraaj

Iraaj has got an old castle, resting on an altitude in the middle of the village it has the greenest picture of the desert outskirt in its view. This ancient castle, at the time of its life , used to shelter tall brigands its spunky walls , but they were destroyed for ever by some coward artilleries .
The village houses are constructed at the slopes around the castle and 33 surging springs around the castle each pass through a house and take life with them selves.
Also, this castle and the surrounding houses are very similar to the houses in Hegmataneh ( Hamadan ) , which are attributable to Maad people .

Iraaj old cedar

One of the natural symbols of Iraaj , is its cedar which is almost 1000 years old , and located at the east angle of the castle . During different centuries, this cedar has been watching the old history of the village. This tall and beautiful cedar is more than 70 m . High and the diameter of its trunk is more than 2 meters.

Khezr the prophet`s Monument in Iraaj

Khezr the prophet`s monument is located in the old texture at northwest of Iraaj. The prophet kehzr , when passing from this village , has had a short stay and one of the Unitarians of the village has seen him and there has been a gap between them and after that a small dome and porch has been constructed in order to respect this prophet . The monument is now the shrine of the God- seeking people of the village and in some days of the year, votive soup is cooked and distributed among the people.

The Architecture of Iraaj village

Because of being mountainous, the architecture style of Iraaj village is different from other village of the region. The houses are located on the mild slope of the mountain and the castle so that in the house yard, we can see a wide landscape from the plain and the horizon of the desert ; specially at dawn the sun from the farthest east of the desert sprays its lucid lights over the houses .
In the old texture, the houses are made from earth bricks and they have two balconies (for the winter and for the summer) and corridors and the room are located around the yard one by with
ceilings.
The “ awnings “ are another part of the beauties of the village . They cover the alley and create a pleasant atmosphere .In summer, these awnings, with a mild and cold air , welcome the neighbors and passengers , so that they can rest for a while under its shadow , and forget the hot summer .
One of the other beauties of the Iraaj architecture, is its narrow alleys . Sometimes , one side of the alley is made from large cliffs and stones and this style doubles the beauty of the alleys .

Sky at night

In Iraaj , the sky is very transparent and lucid at night . It seems as if the sky is sewed to the ground and the constellations are in very close to us . Specially if you intend to sleep on the rooftop in summer , the beautiful scenes of the constellation will take sleep away from your eyes.

Climate

The climate in Iraaj is mountainous temperate . Specially in hot seasons of the year , a mild air blows in the afternoons and the more you get the sunset and night , the more you will feel the coldness of the weather , so that we can not sleep at night without a coverlet .
In winter, the mountains are covered with snow and most of the times , the heights are covered with fogs .

“shahid fahmideh “ recreational center in Iraaj

In the year 2006 , in the original texture of the northwest part of the regions , in the outskirt of a mountain overhanging on the beautiful and greet plain of Iraaj , Shahid Fahmideh recreational center was established , so that during the year it can welcome the students , employees of education organization and other stratums of the society , so that they can rest for a while in the skirt of nature , away from the commotion of iron and smoke .

Spectacular places of Iraaj surroundings

Menk farm , Akhorak , Kalateh , Kashefieh , Abgadoo, Bikhchah , Bondar , Bahin and Abgisheh are spectacular places around Iraaj , which are located amid the mountains and call on nature fans to itself .
One of the natural wonders of Iraaj “Menk “ is a cave which is located at the top of  a mountain called “ Soufeh “ . This strange cave is more than 70 m . Long and the height of its opening is more than 20 m . The height of the cave becomes less , the more we get to the end of the cave , so that the end part has a height  of 10 cm . There are very beautiful and large butterflies living in this cave , the number of which sometimes gets to thousands . Also in this cave there is a large marble stone . One of the other natural attractions of Menk is that from November the sun rises at 9 A.M and sets behind the mountains at 3  P.M . In December and January , the sun shines over this farm only for a few hours .

Handicrafts

From the handicrafts of Iraaj village ,which are made from leaves of the date tree ,we can mention sweeper , basket , Doulendeh ( a straw – made container with a lid with a capacity of 2 to 3 kg . which is used to keep eggs ,curd ,…) , straw – made hat and handy fan . Also, using the boughs of almond tree, different sizes of basket are made. One of the other handicrafts of this village, which is very common, is carpet- weaving industry. Today, the carpets woven by the girls of this village are exported to every part of the world .

 ( ABAZAR – NAJAFI  , SHOHREH –AKBAR )

تمدن 4700 ساله ایراج

خداوند بزرگ را شاکریم که سرانجام تلاشهای بی وقفه و همه جانبه ی دلسوزان ایراج به بار نشست و افتخار بزرگی را بر دفتر افتخارات این روستا افزود و تاییدیه کارشناسان میراث فرهنگی مبنی بر قدمت بسیار زیاد اشیاء  مکشوفه در این روستا  ، به دلنگرانی های دوستداران ایراج پایان داد و " تن تب دار وطن " جانی دوباره گرفت .
اکنون ایراج با پیشینه تمدنی 4700 ساله بیش از پیش بر خود می بالد و خود را بر بلندای تمدن می یابد و در عرصه هنر و صنعت حرفهای زیادی برای گفتن دارد .
بنا به اظهار نظر کارشناسان میراث فرهنگی ، این عرصه باستانی فقط شامل تپه ای که هم اکنون اشیا در آن کشف شده نمی باشد بلکه محوطه بسیار بزرگی را تا پشت زیارت و کلاته در بر می گیرد که با نقشه برداری های دقیق و کارشناسانه حدود و ثغور آن مشخص خواهد شد . همچنین منطقه معروف به" مزار گبرا "  واقع در جنوب غرب ایراج بخش دیگری از این محوطه باستانی است که با نظر میراث فرهنگی ساخت و ساز در آن نیز ممنوع می باشد و متعاقبا تحت بررسی و کاوش قرار خواهد گرفت .  
این سرافرازی بزرگ را به تمامی دلسوزان ایراج ، جوانان ساعی و تمام کسانی که وقت خود را جهت به ثمر نشستن این افتخار بزرگ مصروف داشتند ، به ویژه وبلاگ نویسانی که چشم بیدار ایراج هستند ، تبریک می گوییم و این عرصه تمدنی را به تمدن غنی و  کهن ایران زمین تقدیم می کنیم .

 

 

مطالب مرتبط