بُناب

نیمه شب است و ظلمت شب چیره بر زمان و زمان آغازگر فصلی سرد .
با یک جرقه ناچیز فانوس دود خورده زنده می شود . با دست لاغر و خسته اش بیل شکسته ای را بر می دارد و در دست دیگرش روشنی راه ، که هر آن به خموشی می رود . راه پر پیچ و خم دشت را به نرمی به پیش می رود. راه لغزان است و پاهایش لرزان . در سکوت عطر گندم زار شب ، تنها عشق است که به او امید می دهد و راه را هموار می سازد . لحظه ای به دیوار باغی پشت می زند و می داند که سرما و ظلمت شب را در بهار محصول از یاد خواهد برد.
کمی دور تر ، کلبه ای است که سالهاست به دیوار سبز باغی تکیه داده و ساعتی در قفسی محصور  که با چرخش آن آب روان در گذر است .
آسمان می بارد و باد سرد بر جانش چنگ می زند و وحشت و تنهایی بر اندام سستش مشت می کوبد ...
... فانوس برای چندمین بار خاموش می شود ، آن را در زیر پالتویش دوباره روشن می سازد  و آب به ساقه پژمرده گندم بوسه می زند . آتشی از چوب پوسیده ذرت در گوشه ای می افروزد ، آرام خود را بر کناره آن خیز می دهد  و اندکی به دامن سیاه شب سر می نهد و منتظر سیراب شدن زمین .....

علی اکبر نجفی

 

مطالب مرتبط