بهار زیبای ایراج

بهار آمد با تلالو قدمهایی که فضا را در هم شکست ، بر سر دهکده ام پارچه ای انداخت از جنس سرور ، با روزنک های مکرر ، هر یکی رو به نگاهی تازه .
کودکی دیدم که پی پروانه شتابان می رفت ، دیگری قاصدک پر خبری را فوت می کرد  ، مادرم نان می پخت و می ریخت در کاسه ی دوست ، پدرم سمت بیابان می رفت ، باغ پر بود از میوه ی کال ، کودکی ایستاده بر پنجه ی پا و به زحمت میوه ای را می چید ،
دختری داس به دست از کنارم رد شد ، سفره های عقد پی در پی پهن می شد ، و زنان لولو کنان از پس کوچه  گذر می کردند ،
گوسفندی از شلوغی زیاد رم می کرد ، دست نقاش زمان دشت  را رنگ زده بود ، همه از رسم قدیم بر سر سفره ی سنت رفتیم ، هفت سین ساده ی ما زیبا بود .
در شب روشن بی حد و حریم در میان کوهی در دست زمان ، چند عکس عجیبی دیدم که « یکی از آنها آب را که به بالا می رفت  نشانم می داد » !!
... ابر گریست ، باران چارقد خیس بر صورت دشت کشید ، با صدای آب رفتم تا به سر حد عطوفت ، تا به معراج خدا .
پشت دیوار فرو ریخته ی باغی شبنم سرد سحر می ریخت در بستر گل ، دشت گیج بود از بوی گل سوسن و بو  ،
دختری دیدم از سر ذوق گل می داد به آینده ی خود !
...
شکوفه بود ، لمس حقایقها بود ، صبح سپید بود ، آیینه نور بود  ، فراموشی آهن و دود ،
و تنها چیزی که کم بود پای ماندنم کم بود ...

 

علی اکبر نجفی

 

 

مطالب مرتبط