آرام ، چون خواب ابریشمی باغ گلابی به وطن خواهم رفت !

در چهار دیواری کوچک و غم آلود  اتاقم نشسته بودم ، افکارم مخدوش بود از این شهر افسونگر و سرد . نگاهم را به نقطه ای کور خیره کرده بودم و محصور بود به بن بستی که گریز از آن ممکن نبود .
همیشه تنها چیزی که موجب می شود ذهن کوچکم اندکی از این تشویش آسوده گردد یاد وطن است و تنها همین است که ذهن مرا زیبا می سازد .
.
.
.

یادم می آمد که همسایه ای به همسایه ای نان قرض می داد ، کاسه ای آش می داد یا زنبیلی پر از سیب گلاب .
یادم می آمد که کودکی زنبیل زنی را بر دوش می کشید و دعا می کرد آن زن .
زنی در فصلی داغ در کوچه ای خلوت ارزنش را باد می کشید و  باد هم از نفس می افتاد !
پیرزنی بز گمشده ای را در خانه ی خود جا می داد ، پیرمردی  خبر گم شدن بره اش را روی قلعه به همه می فهماند ، ولی افسوس که او دیگر نیست !
زنی را دیدم که برای گریز گنجشک دووله بر سر چوبی می کرد ، دسته ای اسفند و یک شاخ بزرگ به کَل ذرت می آویخت .
یادم می آمد مردی که به دنبال آب از لب وار با شتاب رد می شد و زنی چادر خود را به کمر بسته در کنارش فانوسی داشت !
گله داری خسته که تبره ای بر دوش داشت و درونش پر بود از مهر و امید .
یادم می آمد پیرزنی نابینا را که در غرفه میدون از بچه هایی که از مدرسه برمی گشتند کمک می خواست که سوزنش را نخ کنند !
و زنی بزرگ و پاک را یادم می آمد که نشسته صحن میدون را جارو می کرد و غروب چراغی می برد سمت زیارتگاه ده ،
یادم می آمد زن تنهایی را که از چشمه ی ته جوب تنگش را پر می کرد !
و هزاران یادهای زیبای دیگر ...
خواهم رفت ، خواهم رفت از این غربت بی رنگ ، از این شهر جادویی و پژمرده ، از این عمر تباه اندر این شهر سیاه !!
آرام ، چون خواب ابریشمی باغ گلابی به وطن خواهم رفت و به روح جا مانده ام در زیر درخت پیوند خواهم خورد !

علی اکبر نجفی

 

 

 

مطالب مرتبط