صفحه" شعر" پذیرای شاعران و شعر دوستان عزیز می باشد و اشعار به ترتیب زمان ارسال درج می گردد .


به نام خداوند ارض و سماء
پدید آور اختر و شمس  و ماه
سلام و درود بر شما هم وطن
به پیر و جوان ، کودک و مرد و زن
ز ایراج گویم سخن با شما
دیاری کهن باشد ایراج ما
دیاری که توصیف آن بی نظیر
که مهد تمدن بود در کویر
به آن قدمت چهار هزار ساله اش
به هفتاد وچند چشمه  و مزرعه تابعش
به آن قلعه و برج و باروی آن
اقامتگه مادها در فراسوی آن
از آن تپه های پر از راز و رمز
همان رودخانه که آورده گنز
سهی سرو آزاد  نشان از قدیم
بلند قامت است و ستبر و عظیم
همان دشت سر سبز و پهناورش
گل  نرگس و لاله دور و برش
بود خرم آن باغها چون نعیم
و یا آن بناها به سبک قدیم
دگر منک مینوی دشت کویر
مبرهن بود بر صغیر و کبیر
دگر گویم از صوفه در کوه منک
بود همچو ایوان به سر کوه منک
نباشد مجال تا ز تعریف آن
که گویم ز اوصاف  و ترکیب آن ...
اهالی ایراج همه مومن و با خدا
نباشند هرگز از این دو جدا
همه دوستداران صلح و وفاق
همه دشمن ظلم و جور و نفاق
به مهمان نوازی زبانزد بوند
به مردانگی و شجاعت سر آمد بوند
به جود و سخا و کرم طاعی اند
به سعی و تلاش و مساعی همه کاری اند
چو نیکو بود حسن و اخلاقشان
پسندیده رفتار و کردارشان
چه گویم که ناگفتنی ها زیاد
ندارم کنون بیش از اینها به یاد
بکوشیم ایراجی آباد ز به بهترین
که در نسل بعدی بگویند به ما آفرین
عزیزان و همشهریان التماس دعا
که موبد بود خاک پای شما

علی موبد

خدای عزوجل یاور شهیدان است
که تاج مجد و علا بر سر شهیدان است
شهید زنده ی جاوید و قلب تاریخ است
اگر چه سرخ به خون پیکر شهیدان است
شهید شمع فروزان محفل انس است
همای عشق به زیر پر شهیدان است
بود ذخایر امت به حشر خون هر شهید
به روضه های جنان بستر شهیدان است
به راه علم و ادب سعی و کوشش شهدا
چراع علم چو روشنگر شهیدان است
ز ظلم دشمن دون گر به خاک و خون غلطید
کنون به خلد برین در بر شهیدان است
به راه دین و وطن وقت جان سپردن گفت
حسین مظهر حق رهبر شهیدان است
درود باد به روح مطهر شهدا
زبان الکن موبد مدح گر شهیدان است
علی موبد

 

ما را به سر سر سودای مادر است
زیرا صفا و  صدق سراپای مادر است
مادر بود که مظهر مهر و محبت است
مهر امید پرتوی سیمای مادر است
مادر بود که زحمت فرزند می کشد
فخر بشر به همت والای مادر است
مادر بود که صبربه رنج و محن کند
کانون مهر قلب شکیبای مادر است
مادر بود چراغ فروزان زندگی
روشنگر بشر دل دانای مادر است
مادر بود همیشه سنگ صبور ما
آرام بخش خاطر دلها تمنای مادر است
مانند جان مادر خود را عزیز دار
بین مستجاب دعایت تقاضای مادر است
به به  به این  مقام که گفتا رسول حق
باغ بهشت زیر قدمهای مادر است
مادر تو را زشیره ی جان پرورش دهد
خوشبخت آن کسی که پذیرای مادر است
هر کس که پاک دامن و پرهیزگار شد
از شیر پاک و عفت و تقوای مادر است
گر پیروی ز فاطمه در زندگی کند
بعد از وفات خلد برین جای مادر است
موبد چو من هر آنکه ندارد مادری
در گوش و یاد و خاطرمان آوای مادر است

علی موبد

در مه بهمن چو رسید آوای انقلاب
شوری فتاد در ایران ز غوغای انقلاب
برخاست ملت و نهضت قیام کرد
گلبانگ خاوران به تجلای انقلاب
در هم شکست حکومت منفور پهلوی
مغلوب و سر فنکنده همه اعدای انقلاب
پیروز انقلاب به روز بیست ودوم بهمن
هر جایگاه دست توانای انقلاب
بنیانگذار انقلاب خمینی بت شکن
آن پیشوا و رهبر دانای انقلاب
دوران زورگویی و  ظلم وستم گذشت
طاغوتیان همه گشتند رسوای انقلاب
از خون هرشهیدلاله دمیده به باغ و دشت
اینک بگویدت لب گویای انقلاب
اسلام گشت پرچم جمهوریش بلند
بر فتح دین پاک حق ز احیای انقلاب
کشور ز انقلاب چو آباد گشته است
زآنست قلبهای همه جای انقلاب
ملت ببین که واله ی سیمای انقلاب
امت نگر که عاشق شیدای انقلاب
قانون انتخاب نوین شد ز انقلاب
آزاد و سر بلند ز هدایای انقلاب
کوشش به حفظ و وحدت و همبستگی شعار ماست
پاینده باد یدبیضای انقلاب
دانی نسیم صبح خبر دارد از کجا
داریم امید به فردای انقلاب
زین گفته ها که موبد به ذکر آن
باشد چو قطره ای ز دریای انقلاب

علی موبد

پدر ، یار  مهربان

خوشا امروز را  روز دگر شد
که میلاد علی روز پدر شد
پدر تو نعمت للعالمینی
پدر تو آیت  روی زمینی
پدر هستی همیشه در وجودم
تو هستی در حقیقت تار و پودم
پدر باشد امید و آرمانم
پدر باشد بهین دُرّ گرانم
پدر باشد فروغ دیدگانم
پدر باشد به تن روح و روانم
پدر ای گلشن مهر و وفایم
پدر ای گرمی بزم و صفایم
پدر روزی که از مادر بزادم
تو اخلاق و ادب دادی به یادم
پدر بر ما یگانه باغبان است
پدر هم گل ستان هم بوستان است
پدر در خانه " یار مهربان " است
پدر همسنگر و هم دیده بان است
پدر چون کوه صبر و استقامت
پدر سرلوحه عشق و شهامت
پدر چون شمع و ما پروانه  او
پدر فرزانه  ما دیوانه او
پدر سرچشمه پیدایش من
مشوق در علوم و دانش من
پدر زحمت کشد از بهر فرزند
ندانند قدر او را لیک هر چند
پدر این جان ناقابل فدایت
شفا بخشد به "موبد" خاک پایت

علی موبد


مادر

مادرم ای گوهر هفت آسمان
مادرم بعد از خدا مر پاسبان
مادرم ، فرمود ختم المرسلین
زیر پایت جنت و باغ برین
مادرم با آن همه رنج و بلا
در میان آن همه درد و جفا
روزها اندر میان باغ و دشت
پا به پای شوی خود بر کار سخت
ز آن طرف در سایه نخلی کهن
کودکی خشکیده لبها و دهن
می مکیدش شیره جان تو را
او ندانستی تهی خوان تو را
هست در گوشم نوای وقت خواب
لایی لایی کودکم بر خود متاب
وقت دیگر می دهم بهر تو شیر
گر امان یابی کنم جان تو سیر
ناله و افغان به هر کوی و گذار
مادری از مرگ طفلش زار زار
چون نبودش دکتر و دارو دوا
زآن طرف انواع امراض و بلا
یک به یک هر مادری فرزند خویش
نو گلش پرپر به دامن دل پریش
گر به صد نذر و نیاز می بود زنده کودکی
روز و شب هر سو روان دنبال قرص نانکی
تا که از آب  و گلش رانی تو این طفل صغیر
وقت پیری چون عصا باشد شما را دستگیر
می زنم بوسه به دستان تو مادر بی ریا
خاک پایت را به  چشمان می کنم من توتیا
گر کنم جانم فدا قربان تو مادر ، کم است
جان به قربان تو ای مادر که سلطان غم است

حاج صادق موبد


 

ای ایراج


ای موطن و زادگاه من ، ای ایراج
جای تو میان قلب من ، ای ایراج


بی مهری حاسدان تو را کرده حقیر
حقا که بزرگی و کهن ، ای ایراج


در منطقه کویر هستی تو بهشت
گویای تو آن کوه و  دمن ، ای ایراج


سرسبزی و خرمیِّ  تو شهره شده
آن سی و سه چشمه فخر من ، ای ایراج


در حاشیه کویر چون گل هستی
هستی تو نگین به این چمن ، ای ایراج


هم آب و هوای چهار فصلی داری
لیمو و رطب ، یاس و سمن ، ای ایراج


آن سرو هزار ساله اندر باغت
تاریخ تو هست بی سخن ، ای ایراج


به کوری چشم حاسدان زنده تویی
پاینده و جاوید و کهن ، ای ایراج


«اکبر» چو به وصف تو گشوده ست زبان
بندد ز حسودانت دهن ، ای ایراج


فضل الله اکبر 

 


من همان ایراج سبزم در کویر

صحبتی دارم ز بهر دوستان
گل همیشه گل بود در بوستان
این دل غمدیده با درد و محن
می کند آغاز  آوای سخن
جای جای سینه ام بشکافتند
از درونم هر چه بود برداشتند
خواستند رأسم زنند پیرایشان
دست غیبی مانع از اهدافشان
بر رخم بیگانگان پا می نهند
مسکن و مأوا به آنان می دهند
دست راست من مزار گبر ها
نقشه ها دارند برایش نقش ها
آن یکی دستم همانا چاله باغ
خورد این و آن دهندم داغ داغ
خون بی رنگم گلاب بیدمشک
می دهند بر تلخه و مَرغ و مگشک
باز صحبت بر سر پاهای من
قطع مچ ها و دو زانو های من...
مرهم زخمم بود بچه کویر
با صداقت ، باکیاست ، بی نظیر
انتقاد و نقد او باشد به جا
ما همه دوستیم  و دشمن کو  کجا
بهر یاری ای جوانان دلیر
من همان ایراج سبزم در کویر
کاش " موبد " چشم و گوشش بسته بود
یا دو دستش بر قلم بشکسته بود !

علی موبد


یک جرعه ز آب منک گر نوش کنی
طعم عسل و سکنجبین فراموش کنی
از میوه ی منک اگر تناول بکنی
مستانه چراغ شمس خاموش کنی

****

از شرب مدام آب منک مست شوی
با خوردن میوه اش سیه مست شوی
در سایه اشجار چو بیتوته کنی یک چندی
فارغ ز جهان فانی و هست شوی

ذبیح الله اکبر


دوش رفتم به در میخانه
تا خورم می ز خم  خم خانه
دیدم آن دم صنمی مشکین مو
محو در حسن جمالش بشدم دیوانه
خال بر لب شمیمش خوش بود
ابروان قوس کمان چشم دو تا پیمانه
دست بردم به دو زلفش تا که نازش بکشم
بی خبر از دل من زد به رخم جانانه
گفتمش ای صنما با من مسکین خو گیر
گفت باید شکنی عهد ز اهل خانه
موبد سوخته دل بار گناهش سنگین
گوشه ی چشم مرا بس پری فرزانه

علی موبد


 

یک شبی را به خرابات مرا منزل شد
گویی از سوز دل من ملکی نازل شد
جام در دست و صبوحی بر دوش
محض دیدار دلم با دل او همدل شد
راز دل گفتم و رسوای خراباتم کرد
آنچه آمال دلم بود همه باطل شد
سر تسلیم که دیوانه و مجنونم من
دل دیوانه به میل دل تو عاقل شد
نیت و حاجت من راهبه دیر بود
هاتفی داد ندا حاجت دل واصل شد
ای نسیم مه پاییز به موبد نظری
عمر بگذشت و مکافات عمل حاصل شد

علی موبد


بُوَد ايراج چون تابنده خورشيد

عزيزان همتي والا گماريم
ز فرصت ها غنيمت ها شماريم
دگر باره   كنيم   تاريخ  زنده
ز نو احيا شود هر آنچه مرده
بسازيم آن بناهاي قديمي
كه روزي داشتند قرب عظيمي
بدانيم قدر اين ميراث خفته
كه جا مانده ز اسلاف گذشته
زماني ارزش آن آيد حاصل
ز دستش داده ايم ديگر چه حاصل
هر آنكس آن ندارد ، قدر داند
ببايد نسل ما قدرش بداند
زمان حال به همّ  و سعي مشكور
بشد ايراج ما معروف و مشهور
بيايند از بلاد دور و نزديك
كه تا تاريخ ما بينند ز نزديك
ز يك سو منبع كار است ياران
ز يك سو حفظ آثار است ياران
ز يك سو اين جوانان برومند
كه هريك كوچ كرده رو به شهرند
دگر ايراج خود را كرده آباد
ز رنج كار بيرون گشته آزاد
به پاس همت اين شيرمردان
بود ايراج ما آباد و عمران
اگر اين چند جوان سخت كوشا
كنند عزم سفر از خطه ما
دگر زنگ خطر احساس بايد
كنيم فكري و چاره ساز بايد
شود كار و مدارس هر دو تعطيل
چرا كه رشد جمعيت به تحليل
گرش باشد چنين اوضاع و احوال
ببايد چاره انديشيد في الحال
« به   اميد   طلوع  صبح  اميد
بُوَد ايراج چون تابنده خورشيد »

صادق موبد

 

یاد ایام گذشته ایراج

ياد  آن  ايام   شيرين  چون  عسل    
هر چه مي گفتيم مي كرديم عمل
ياد    آن   ايام   پر   مهر    و    وفا
ياد  آن  دل هاي پر   صدق  و  صفا
ياد  آن  دوران  دور  از   درد   و  غم
مي نشستيم پاسي از شب دور  هم
چند  دوري تخمه بود  و   شب چره
نور   گردسوز   و   صداي  شب پره
دستها خالي و دل عاري ز هرنوع كينه بود
رافت و عشق و صداقت خصلت ديرينه بود
 
حال مي داني كجا رفتند آن مردان پاك؟
كوچ  كردند ، آرميدند  زير صد  خروار خاك  
پرسم اينك وارثان اين عزيزان كيستند
حافظان  حفظ  ميراث  نياكان كيستند
كو كجايند ؟ كوچ كردند هر كدامين از ديار
بهر  تحصيل ‍‍‍،  بهر  شغل  و  بهر  كار
هر يكي شان سوي شهري شد روان
تا    فراهم   آورد    يك     لقمه    نان
حال اينك در تجمل غرق گشتيم اين زمان
رفته است و مي رود از ياد ،  فرع و اصلمان
گر  كنيم يادي    ز بوم و زاد گاه خويشتن
سالي يك بار يا ز بهر مرگ قوم خويشتن !
گر  گذاريم   دست  خود   بر روي  دست
مي برند  اغيار  به  يغما  هر  چه  هست !
آن   قليل  ياران   كه  آنجا  مانده اند
حافظانند ،  ني  ز  ما  جا   مانده اند
او ز هر كوچ عزيزش داغدار است و غمين
چاره اي انديشه كن از ما بعيد است اين چنين
گر كه همراهي كنيم كار آفرينان اين زمان
فرصت  شغلي  فراهم  آورندش  بهرمان
« بر شما بادا ،   اي آزاد انديشان درود
تا حدودي گرد بيكاري ز ايراجش زدود »

  صادق موبد


میراث گرانبهای ایراج

چند سالی را تو ای ایراج ما
یکه و تنها اسیر قهر ما
آمدند و جای جای سینه ات
چاک دادند تا برند گنجینه ات
چون قدم بر هر مکان بگذاشتند
جای بکری بر زمین نگذاشتند
دور تا دور تو ای ایراج زیبای قشنگ
دستخوش بی مهری و زخمی است از تیر خدنگ
ما که ده ها سایت و وبلاگ از برایش ساختیم
بهتر آن است قدمتش را قدر بیشتر داشتیم
دیگر ای ایراج ای مهد کهن
صاحب آثار و میراث کهن
دوستان با جهد و کوشش این زمان
طرح کردند نام نیکت در جهان
مرحبا بر همت والایتان
سربلند و نیک اختر نامتان

صادق موبد

 

درد  دل  غار  صوفه

سالها از اوج قله می کنم هر دم نگاه
چون عقابی از فراز آسمان ، شام و پگاه
از ستیغ کوه دارم من نظر بر ابرها
من به جان خود خریدم سوز و سرما سالها
من که در سرما و گرما میزبانم دائماً
از برای وحش کوه و جمله پروانه ها
من که در دامان خود دارم چو فردوسی برین
باغ زیبایی چو منک و شهد ناب چشمه ها
من زمانی دیر مردان خداجو  بوده ام
عاشقانی با دل پاک و پر از آمالها
هر کسی را عهد می کرد با خدای خویشتن
چون بیامد سوی من بردش از او آلامها
حیف  کاینک  رفته ام  از  یادها
گشته ام چندی اسیر آهن و ابزارها
حفر کردند سینه ام را با کلنگ و پتک و بیل
تا که یابند در درونم از طلا و سیمها
من که آغوشم برای هر عزیزی باز شد
این چه رسم میهمان بر میزبان است ، یارها
گنج قارون هم که یابی در میان خاکها
ارزش آن را ندارد که کَنی دیوار ها
با که گویم درد تنهایی و هجران ای عزیز
چون که مهر و عشق و الفت رفته است از یادها
غار صوفه ! تو بدان  " صادق "شده خونین جگر
چون به عینه دیده است  آزرده گشتی بارها

صادق موبد


 

جنت

جنت و رضوان  بود  از  آن   تو
دوزخ سوزان  بود  از  آن   من
کعبه  و  سعی  و منا از  آن   تو
کعبه  دلها  بود   از  آن   من
مسجد  و  منبر  بود  از  آن تو
و ان خرابات مغان از آن من
ماه و خورشید و سما از آن تو
ظلمت  شبهای  تار از آن  من
درّ  و گوهر، سیم  و زر از آن تو
رمل و خار و خس همه از آن من
هم گل  و بلبل بود از  آن تو
گریه شمع فروزان  آن  من
محفل  فرزانگان  از  آن   تو
کلبه  دیوانگان از  آن  من
بخشش و  جود و سخا از آن تو
سائل  بی مدعا  از  آن   من

علی موبد


 

بود امشب شب فی لیله القدر
وما ادراک ما لیله القدر
ملائک جملگی دارند سلامی
که بر اهلش رسانند در شب قدر
بود امشب شب شب زنده داری
که باشد برترین شب را شب قدر
بخوان هر لحظه امشب سوره ی قدر
مقام و منزلت دارد شب قدر
براتم را بده یارب تو امشب
که باشد بهترین شب را شب قدر
به حق امشب ای پروردگارا
روا کن حاجتم را در شب قدر
شکستم توبه باز آیم در امشب
که موبد رو سیاه است در شب قدر

علی موبد


در سحرگاه شب
نیمه ماه رمضان
چهره ماه تمام
ز افق گشت عیان
نیّر برج عفاف
مه آفاق کمال
ناظم ملک بقا
صاحب حُسن و جمال
پور زهرای بتول
پسر شاه نجف
گوهر بحر ولا
دُرّ فرخنده صدف
ناطق مصحف دین
یوسف آل نبی
دومین حجت حق
اولین سبط نبی
دلنواز فقرا
بر اسیران چو ندیم
چون پدر نازکش و 
یاور طفلان یتیم
خلق و خویَش حسن و
نام نکویش حسن است
علم و حلمش حسن و
کوثر طاها حسن است

 

علی موبد

 

کی شود مولا بیاید مهدی زهرا بیاید
مونس دلها تویی تو        
بر همه مولا تویی تو از همه اولی تو یی تو
کی شود مولا بیاید مهدی زهرا بیاید
از ازل دل بر تو بستم    
بر سر راهت نشستم عاشق روی تو هستم
با ولا یت سر فرازم از غمت در سوز و سازم
با غم هجرت چه سازم
جان زهرا رو به ما کن بزم ما را با صفا کن
حاجت ما را روا کن
ای  مرا نور دو دیده پشتم از هجرت خمیده
جان ما بر لب رسیده
جمعه ها چشم انتظارم   تا ز در آید نگارم
جان و دل بر او سپارم
کی شود مولا بیاید مهدی زهرا بیاید
ای چراغ زندگانی هادی و هم رهنمایی
حامی مستضعفانی
کی شود مولا بیاید   مهدی زهرا بیاید

علی موبد

 

 


چه خوش  آب  و  هوایی  داره  ایراج  
عجب صبح و  مسائی داره ایراج
برو   بالای  تل  یا   روی    قلعه
چه چشم انداز  زیبا  داره  ایراج
پسین  بنشین  دم    دروازه  ده
غروب  دلگشایی    داره     ایراج
به تابستان نشین در زیر ساباط
نسیم    دلنوازی   داره    ایراج
یکی سرو  کهن  در  پای تهجو
قدیمی خانه هایی  داره  ایراج
سر  پُلّو    نشین    یا     چلّه    خانه
چه   بالا   حوضوهایی    داره   ایراج
لب  جوب  گر  بری  یا  چاله  حوضو
چه کوشور  خونه هایی  داره  ایراج
برو  از پشت برج یا  بیخ   درگو
قدیمی  خرمنایی  داره    ایراج
مرادت  را بگیر  از پیر  حاجات
مقام خواجه خضری داره ایراج
بیا  از  زیر  مسجد    پا  زیارت
زیارتگاه    بالا     داره      ایراج
شب  جمعه  برو  سر  صحابه
که  گلزار  شهیدان  داره ایراج
اگر خواهی بگیری روضه خوانی
شبستان همچو میدان داره ایراج
بیا  از  راه  کال یا  که  جلالا
چه  کهریز  و  قناتی داره ایراج
برو   تل  آسیو   یا   سرتنوره  
عجب آب تُره هایی داره ایراج  
اگرخواهی بگیر یک شب بنابی
چه شب های درازی داره ایراج
تل پشته به پایینش لب تخت
عجایب  زیر کنایی  داره ایراج
بیا  بر تل  مشرف بر  صحابه
که قبر گبر  و ترسا داره ایراج
بیا فنجون بدوون  نزد  میراب
گمانم سنگ نیمروز داره ایراج
برو از راه بارانداز به بالا
چه گودالای پر آب داره ایراج
دم آفتاب غروب رو  تل گله
گله دِهوار و چوپان داره ایراج
تو گودال خجه خواهی شنا کن
یکی گودال پیزور  داره  ایراج
بیا از راه دشت یا زیر هرزآب
چه اردوگاه زیبا داره ایراج
بیا از پوزه بوکندا به چاه گرگ
زمین فلفلی ها داره ایراج
اگرخواهی بینیی دوست و دشمن
که تارو کوچه نامی داره ایراج
تله   کن   تا   بگیری    کاکلویی
که خرمن کشته نامی داره ایراج
بیا میدان پشت قلعه از این راه
دو  راه  زیر  و  بالا  داره  ایرا ج
برو  باغ  صنم  یا   باغ  نیزار
چه     نیزار   و   نیستان داره     ایراج
بنوش  از   آب  تلخش    هر   دقیقه
چه گویم چاه عمیقی داره ایراج
گوارای وجودت  آب   خندق
سی و سه چشمه ساری داره ایراج
برو از پشت باد گیر رو به پایین
سه راه  بن سفیلو  داره  ایراج
نشین بر تل میسین تا که بینی
چه نوچنگ بلندی داره ایراج
برو راه رزون یا که میون دشت
زمین  دشت  بالا  داره  ایراج
بکار  ارزن  زمین  پای  زیتون
زمین صد منی ها داره ایراج
برو تا که رسی در باغ گنبو
یکی باغ براتی داره ایراج
بکار گندم زمین باغ حلقه
زمین های کلنگی داره ایراج
بکار ذرت زمینهای جومورتو
زمین پا دووله داره ایراج
گمانم گفتنی ها نا تمام است
بسی نا گفتنی ها داره ایراج
نمانده بیش از این موبد به یادش
بسی  جا   و  مکانها    داره    ایراج

علی موبد



 

سرو را گفتم مکان داری چرا در این دهات
گفت معذورم بدار چون که نگویم خاطرات
بارها تکرار کردم تا بگفت از وضع  خویش
گفت ایراج است حرمت بر  همه از هرجهات

***

نوری که به دنیاست ز خورشید بتابد
قلبی که سیاه است جلایش ز چه تابد
آن نور خدا ست که اندر دل هر کس
با مهر علی (ع) نور محمد(ص)به افلاک بتابد

***

ای شهیدی که تو جاوید به هر نسل و زمانی
خاطرت مانده به دلها به هر جا و مکانی
نوش کردی تو چون شهد شهادت راحت
بهر اسلام و وطن مانده ز تو نام و نشانی


 

ایراج من


ایراج من از توابع خور خوش است
رفتن به دهات از ره دور خوش است
آن سـرو بلـنــد و قلــعــه ویـرانــش
هست آیتی از زمانه دور خوش است
هر صبـح و غروب رفتـن اندر ته دشت
زنبیل علف به دوش ، مسرور خوش است
هــنــگــام  غــــروب  بــــر  دم   دروازه
بنشستن و گفتگو ز هر جور خوش است
در موقع  صبــح زود   و   وقــت  گله رو
آن گفت و شنود و شادی و شور خوش است
تفریح اگر  روی تو  در  منک و  بهین
آن آب و هوای کوه با سور خوش است
گر تیهو  و  کبکی  بزنی  با دم پُر
بریان کردن بر آتش سور خوش است
در بــاغ اگــر روی بــچـیـنـی میوه
درگیری با هزار زنبور خوش است
از شیر و پنیر و ماست ، کشک و خامه
هر وعده چرانیدن یک سور خوش است
با دوست و رفیقان چو  شبی بنشینی
شیرینی یزد و تخمه شور خوش است
.
.
.

فضل الله اکبر


از سمت افق نظر به ایراج کنیم
هر چند گره خورده گره باز کنیم
هرگز نشود گره خودش باز مگر
با فکر تعاون دهمان باز کنیم

***

عشقی که جوانان به ولایت دارند
از شهر به روستا عنایت دارند
همفکر جوان باش اگرچه پیری
چون عشق به سازندگی آن دارند

***

بیا یک شب دل خود را تو با خالق منور کن
به اشک چشم مژگانت بشوی و گونه را تر کن
بیائیم  روز  آدینه بخوانیم ندبه ای با  هم
بیاید مهدی (عج) زهرا(س)به صبح جمعه باورکن


محمد دانا


 

انگشتر کویر

انگشتر کویر نگینش بگو کجا
ایراج سروقامت مردان باخدا
از گویش قدیمی و از گویش جدید
هرجمله بشنوی چه شیرین و باصفا
از برجهای قلعه و از برج دیگرش
هرکس که بشنود ز ایراج آشنا
شانزده رفیق کلنگش زدند زمین
هر روز و شب به نام یکی تا ابد به جا
از چشمه های آب که بوده سی وسه تا
از چاله حوضو تا بیخ کهریزا
از قلعه ای که پایه آن ظلم و جور بود
دیوارهای پهن و قطورش بُوَِِد به جا
سرو کهن که سایه فکنده است بر زمین
ایراج را معرف سرسبزی و صفا
ازآن محله های قدیمی بگویمت
از جوی چله خانه و از بیخ خرمنا
از خواجه خضر و درگو و بالای حوضوش
از بادگیر و خندق و لبجوب و گودالا
از چشمه های جاری اطراف روستا
از کاشفیه نام قدیمش اوشکوا
دوتا کلاته و دیگر یکی کهین
گولار و آبگادو و اسلام دشتها
وز آفرین و خرم آباد و هم بهین
وآن آخرک ، آبگیشه و آن پای پرده ها
وز منک گویمت که چه مزرای باصفا
و آن کوه صوفه که مشرف به هرکجا
فرهنگ روستا که ز ایام سالها
الله رحمتی که در آن هست محتوا
از الوداع نیمه ماه صیام هست
زنبیل بدوش جمله جوانان به خانه ها
چاوش میکنند به هر نذر و نیتی
از رفتن زیارت و در موسم عزا
دیگر مراسمی که هنوز هست پابه جا
نخل و علم بدور دشت برند روز عاشورا
عید غدیر هم که ز اعیاد برتر است
روی آورند به خانه اولاد مصطفی (ص)
میلاد باسعادت مهدی فاطمه(عج)
آیند صحابه فاتحه خوانند و هم دعا
آش حلیم بهر نذورات می پزند
تقسیم میشود به همه تا کنند دعا
از چشم زخم چشم نظر ریشه برکنند
چون گولیو به داخل آتش رود هوا
باشد دراین دهات گیاهان داروئی
بالنگ و انغوزه فراوان به هرکجا
زیره و کمبلو درازو و گردوش
اوشون و تلخو و اسطوخدوسها
بومادرون و پونه و گلبوسیاوشان
گشنیز و رازیونه شادونه تخمه ها
از دانه های خشک و خوراکی بگویمت
بادوم تنگس و چِکو سریتها
بنه به موسمش بسی هست پربها
از کوه ها بیاورند مردان باخدا
از بانوان پیرو زهرا(س)چه گویمت
هستند عفیفه بامحبت و با دین و پارسا
همدوش شوی خود به صحرا و دشت و در
زحمت کشند روز و شب و طول فصلها
عشق ولایت است و محبت خدای را
دانا محمد است که سروده است شعر را

محمد دانا


از پیر و جوان هر آنچه هستیم ، به پیش
از  بهر  بقای   روستا   موطن   خویش
هرکس به سرش هر آنچه افکاری هست
فکری   بکنیم   ز   بهر   آبادی   خویش
           * * *
جاوید   بمانَد  به   ابد   پاینده
ایراج   قلمرو  شما  و  بنده
گر همت امروز نباشد عمده
شاید بشویم  به  نسلها شرمنده

محمد دانا


 

 

در وصف منک

عجب آب و هوایی داره این منک
عجب صبح و مسایی داره این منک
به   تابستان   گذر  کن   تا    ببینی
نسیم  دلنوازی   داره  این  منک
برو  بالای  سلخ  یا  تل  مَتکی
چه چشم انداز  زیبا داره  این منک
گذر  کن  تا  ببینی کوه  صوفه
چه  ایوان  بلندی  داره  این  منک
اگر نوشی ز آبش  فصل  گرما
بگویی  یخ  به  همراه داره  این  منک
درختانش  همه  سرسبز و  خرم
"ون"های سایه داری  داره این منک
درخت سیب و زرد آلو  چه بسیار
گلابی های نابی داره این منک
یکی ریز بزرگ در پای نووه
گدار زیر و بالا داره این منک
یکی کوه سلیمان آن یکی رش
عجب عرش گرانی داره این منک
دو تا چشمه به  نام جمع و زردو
چه اسلام دشت زیبا داره این منک
برو از قاش خاکشیری به پایین
که یک فیروزه معدن داره این منک
بچین ریواس ، گدار سبزه و ندک
بسی هنگ و هلندر داره این منک
درختان بنه در کوه و در دشت
بسی بادام کوهی داره این منک
بکن هیزم بیاور پای کیمه
تنوری و اجاقی داره این منک
برو زیره بچین در ماه خرداد
نسرمین جایگاهی داره این منک
بخور سیب گلاب و توت و انگور
انار دانه داری داره این منک
بچین انجیر و گردو از درختان
چه آلو بس هلو ها داره این منک
سر جالیز   خیار  و   هندوانه
چه شیرین کالکهایی داره این منک
بسی صیفی  کمی سیر و بادمجان
پیاز و گوجه هایی داره این منک
بچین نعناع و سبزی وقت نیم چاشت
مسمائئ کدوها داره این منک
.
.
.
خداوندا  نگهدار   همه     باش
دو یار باخدایی داره این منک


علی موبد


 

در وصف چشمه سارهای ایراج

خوش آن روزی شوم راهی از اینجا
بگیرم   در    دل   ایراج   مأوا
خورم آب از درون چاله حوضو
بشویم دست و رو  را بر لب جو
روم آبی خورم از چاه کاریز
ز شیرینی تو گویی شکّر آمیز
یکی چشمه بود در پای انجیر
که از زیر  درخت است آن سرازیر
دگر چشمه بود گودال پیزُر
که از آن آب باشد چاله ها پر
یکی چشمه بود در چله خانه
که دل می گیرد از بهرش بهانه
دگر چشمه بود در خانه سیما
که آب آن رود  جوی  جلالا
یکی چشمه بود در باغ نیزار
صفا دارد لب جوی و  چمنزار
دگر چشمه بود در کوچه خرمن
بود  پایاب   نام   آن      مبرهن
یکی چشمه میان قلعه باشد
که راهش بیش از چل پله باشد
دگر چشمه ز باغی هست جاری
کتل   تهجو       باشد   آبشاری
دگر چشمه است اندر روی میدان
بود جاری میان باغ و بستان
یکی چشمه کتلّ آسیاب است
که گویی آن مکان بر روی آب است
دگر چشمه روان از بیخ درگو
بود ریزان به آب چاله حوضو
بود این چشمه ها مشروب و جاری
سی وسه چشمه در سال بهاری
بسی چشمه که اندر حومه دارد
که صیادی در آنجا کومه دارد
یکی مزرع کلاته باشدش نام
که می گیرد ز باغاتش دل آرام
دگر چشمه که نام آن کهین است
که جنب کوهساران جاگزین است
یکی چشمه که اوشکو ست نامش
در آنجا کشت و کار و جای دام است
اخیراً     کاشفیه          نام         دارد
که از فامیل کاشف وام دارد
یکی چشمه بود پیش صحابه
که در چار فصل آنجا پر ز آبه
قنات و چشمه ساری هست دیگر
که باشد    مالکش       آقای  اکبر
دگر چشمه که نامش آبگادو ست
فراوان اندر آنجا کبک و تیهو ست
یکی چشمه که نامش آفرین است
در آنجا مارها اندر کمین است
به چشمه سنجد ار افتد گذاری
خوری میوه ز انگور و اناری
یکی چشمه که نامش هست گولار
در آنجا کوره گچ می کند کار
قناتی هست نامش خرم آباد
کشاورز ار بود می گردد آباد
یکی چشمه که نامش بیخ چاه است
در آنجا دامداری رو به راه است
دگر چشمه که نامش یوزگان است
عجب آبی ز کوهستان روان است
یکی جایی که دارد   نام      دومو
که باشد جایگاه    کل و       آهو
یکی مزرع که نامش آخرک است
که در آنجا کشاورزی کمک است
بهین باشد عجایب جایگاهی
که دارد گنبدی و      بارگاهی
چو آب سرد خواهی باشد آنجا
هوایی سرد دارد فصل گرما
دگر چشمه بود پاپرده اش نام
توانی خورد از آن آب یک جام
یکی چشمه به نام آبگیشه
روان آبش بود در توی بیشه
یکی چشمه که  اندر کوه و دشت است
اخیراً نام   آن      اسلامدشت       است
به "منک " ار ساعتی سکنی گزینی
تو   معنای   طبیعت   را     ببینی
از آن آب و هوا کی می شوی سیر
که جایی خوش بود نه جای دلگیر
دگر جایی که نامش هست بن در
در آنجا هست آهو  و    گوره خر
حسین آباد خود آباد جاییست
کنار جاده آنجا را صفاییست
کشاورزان همه شادان و خندان
که آنجا میوه ها دارد فراوان
ز هفتومان که خرم جایگاهیست
قناتش بیش از سی حلقه چاهی ست
به    بازیاب    بس      دارد    صفاها
که باشد هفت مزرع    در      آنجا
همه آباد و سر سبز است و زیبا ست
تفرجگاه خوبی فصل گرماست
تمام ساکنین مهمان نوازند
کشاورزان خوب و کارسازند
یکی مزرع که نام آن هجرگ است
به سال خشک بس بی ساز وبرگ است
به پای کوه دارد بارگاهی
نجاتش داد باید از تباهی
گذارت گر فتد بر سوی نیزار
از آن بیشه نمی گردی دل آزار
یکی مزرع که نام خنج دارد
عجب آب و هوای دنج دارد
دگر از دادکین گویم سخن را
که نامش آب اندازد دهن را
بسی آب و هوای خوب دارد
که آنجا مردمی محبوب دارد
دگر "اکبر" ندارد اطلاعات
نوشته چند سطری بی مراعات
سروده با زبان بی زبانی
کنی نفرین اگر شعرش بخوانی
اگر در شعر او صد جور عیب است
ز شعر خویش او سر توی جیب است

فضل الله اکبر


 

مهدی (عج)بیا

ای مهدی صاحب زمان
ای حامی مستضعفان
ای رهبر ما شیعیان
ای شافع روز جزا
" مهدی بیا مهدی بیا "
چشم انتظاریم ما همه
امیدواریم ما همه
مست و خرابیم ما همه
ای نور حق نور خدا
" مهدی بیا مهدی بیا "
ما واله و شیدای تو
ما چشم در دیدار تو
ما غرق در دریای تو
ای زاده  زهرا   بیا
" مهدی بیا مهدی بیا "
چو شب چراغی تا سحر
بی تو چه مانیم ما دگر
در عالم آشوب گر
ای منجی ارض و سما
"مهدی بیا مهدی بیا "
تا کی بمانیم چشم به راه
تا کی رویم بیراهه راه
تا کی بمانی در خفا
ای حضرت و آقای ما
" مهدی بیا مهدی بیا "


علی موبد


ما     طایفه     منکی
با شرم و حیا هستیم
در   صبر   و  شکیبایی
ایوب  زمان   هستیم
در  عشق  ره   یاران
بگذشته زجان هستیم
بر منبر   و در   محراب
در ذکر خدا   هستیم
در جود و سخا و فضل
بی چون و چرا هستیم
از  بحث  و  جدل  بیزار
با صلح و صفا هستیم
با ظلم و فساد  و  شر
از هر سه جدا هستیم
از   لطف  خدا   شاکر
محبوب شما هستیم
ما      طایفه   منکی
از    مغلطه   بیزاریم
در چشم همه دشمن
چون   خار    مغیلانیم
در محفل   یاران   بین
چون شمع شبستانیم
چون  گل به  گلستانیم
ما  سرو   سهستانیم

علی موبد


 مرغ دل پرواز کرد بر بام منک
نام آل ما بزیبد     نام     منک
هر که دیدش گفت به باشد ز خلد
زآن که او یابد مراد از کام منک
گوئیا آب حیات در جوی او باشد روان
من نگویم، آنکه نوشد جرعه ای از جام منک
آفتاب ظهر تابستان ندارد هیچ اثر
گر بیاسایی شما در سایه مادام منک
نغمه بلبل دل انگیز است کبک و گن کتو
می نوازد گوش را در صبح هم در شام منک
محصولاتش از فزونی نیست باشد در شمار
سیب ، زرد آلو ، انار ، گردو و بادام منک
این حیات وحش را جای دگر نتوان بدید
کین همه حیوان گرفتار آمده در دام منک
عمر خضری کن عطا یارب تو بر حاج محمد حسن
همت والای وی بر عرش بردست نام منک
راحت جانت فرید آنگه میسر می شود
بگذرانی عمر را در باقی ایام منک

فرید اکبر


 

دوست دارم من شبی با گلرخی زیبا نشینم
مست و لا یعقل به دور از جمله غمها نشینم
می بنوشم هم بنوشانم به آن مه روی زیبا
نغمه خوان بر شاخ گل چون بلبل شیدا نشینم
من بسازم مسندی از پرنیان و چوب سندس
عود بر مجمر بسوزانم شبی با دلبر رعنا نشینم
بعد مرگم روح من اندر سما آید به پرواز
با ملک همدم شوم بر تارک اعلا نشینم
این تخیل ها که گفت اکبر ، بود از شور و مستی
چشم نگذارم به هم من در غم فردا نشینم 
 

ذبیح الله اکبر


شدم آلوده به می غرق گناهم چه کنم
جز به می به نشود حال تباهم چه کنم
ای خوش آن دم که ببینم لب پر خنده یار
روز و شب در طلبش چشم به راهم چه کنم
من که از کرده خود خواسته ام عذر گناه
پیش دلدار همه نامه سیاهم چه کنم
عاشقی را نتوانی به زبان کرد بیان
دلبرم گر نکند فهم نگاهم چه کنم
می کند تا به سحر اکبر نالان فریاد
گر به گوشش نرسد ناله و آهم چه کنم

ذبیح الله اکبر


خدایا به نام تو آغاز کار
تویی خالق مخفی و آشکار
به نام تو آغاز هر نامه ام
به نام تو پایان هر نامه ام
همه هستی و نیست در دست تو
بود حاضر و غایب از هست تو
همه چرخ و گردون به فرمان تو
زمین و زمان جملگی آن تو
جهان هر چه دارد ز بالا و پست
نباشد به بالای دست تو دست
نگاهی بر این عبد شرمنده کن
دلم را به نورت فروزنده کن
به اکبر نظر کن تو ای چاره ساز
برآور ز لطف خود او را نیاز

فضل الله اکبر


صبا ببر تو پیامی ز من به دلبر من
که از فراق رخت آمده چه بر سر من
منم به درد فراق تو مبتلا شب و روز
بیا ز لطف شبی را نشین تو در بر من
ز هجر روی تو شب را ز روز نشناسم
غم تو برده همه عقل و هوش از سر من
اگر که بوی تو را آورد نسیم صبا
شمیم زلف تو جان می دهد به پیکر من
اگر که با تو شبی را به روز آرم من
تمام عمر نشاید روی ز خاطر من
چو اکبری به وصال تو سخت محتاج است
بده نیاز مرا جان ببر ز پیکر من 

فضل الله اکبر


 

پسر فاطمه گر چهره هویدا بکند
از همه کار گره خورده گره وا بکند
مظهر عدل و عدالت چو بیاید به جهان
ظلم ها از سر مظلوم همه وا بکند
طالب خون شهیدان و عزیزان گردد
او عیان مرقد صدیقه کبری بکند
برسان بار خدایا فرج حجت خود
تا دل شیعه بسی نشو  و نما ها بکند
این همه تهمت بی صاحبی و بی کیشی
بایدش دست فرج آید و رسوا بکند
آرزوی همه این است که قبل از مردن
رخ مهدی به همین چشم تماشا بکند
اکبری گر چه گنهکاری و هم نامه سیاه
غم مخور شافعت ار مهدی زهرا بکند

فضل الله اکبر


 

 چون زدم حلقه به در آن بت طناز آمد
زلف آشفته و مخمور به صد ناز آمد
کرد بر بنده سلامی به دو صد عشوه وناز
گوئیا جان ز تن رفته به تن باز آمد
خنده ای بر لب و از حالت من پرسان شد
دل من غرق شعف گشت و به خود باز آمد
این همان آفت جان است که من می بینم
کاین چنین بر سر مهر است و سخن ساز آمد
دل ز دستم شد و از کف بشدم تاب و توان
دیدم آن دلبر رعناست که دم ساز آمد
گفتمش سال جدید است و هنگام بهار
گفت خوش باش که بلبل به چمن باز آمد
گفتم این سال مبارک بودت فال نکو
گفت خلاق جهان کاشف این راز آمد

فضل الله اکبر


ای گل خندان من بر گو چرا پژمرده ای
اندر این ایام شادی از چه رو افسرده ای
بوده ای همچون کبوتر پرزنان در کوی یار
سر به زیر بال و پر بردی چنین دل مرده ای
با نگاهت صید می کردی دل عشاق را
در دیار عاشقان تیر نگاهی خورده ای
غصه ها داری بگو با من  منم سنگ صبور
بغض ها داری چنان صید گلو افشرده ای
می کشد بار غمت اکبر به دوش خویشتن
یا مگر از باغبان پیر خود آزرده ای

ذبیح الله اکبر


 

 

مطالب مرتبط