آ  کلاه دار

دم غروب بود ، آخرین روز تابستان و من نگران تمام شدن بازی های کودکانه .
کودکی بودم هفت ساله و تحولی عظیم در گذران عمرم . چقدر دلگیر بود آن روز . با خودم می گفتم " مدرسه چیه ؟ درس چیه ؟ " درگوشه ای از اتاق نشسته بودم و به مادرم نگاه می کردم که کیف پارچه ای کوچکم را آماده می کرد و وسایل مدرسه ام را داخل آن می گذاشت . آری فردا اول مهر است و اولین  روز مدرسه من . مدرسه را مثل یک غول در ذهنم مجسم کرده بودم و تنها چیزی که از آن شنیده بودم کتک خوردن بود ، و همین پاهایم را سست می کرد .
صبح شد ، شنبه بود ، باد نسبتا خنکی می وزید ، مادرم در کیفم یک تکه نان و چند انار کوچک گذاشت ، دلم عجیب گرفته بود ، قدم در راهی می گذاشتم که هیچ از آن نمی دانستم ...
نگاه مضطربم به در رنگ پریده ای افتاد ؛ اینجا مدرسه است ، " مدرسه 15 خرداد " . وقتی رسیدم بچه ها سر صف ایستاده بودند ، تنها بودم ، از آن همه دانش آموز تنها چند نفر را می شناختم . با سرعت خودم را کنار آنها جا دادم . خیلی ترسیده بودم و خیره به مردی نگاه می کردم که از درس و مدرسه سخن می گفت . با خودم کلنجار می رفتم  که باید از مدرسه فرار کنم ، اما واژه کتک مرا از این کار منصرف می کرد . وارد یکی از کلاسها شدیم .چند تا میز چوبی و یک تخته سیاه زینت کلاس شده بود . از ترس سریع روی نیمکت آخر نشستم و خودم را پشت نفر جلویی قایم کردم . درس شروع شد . مدادم را در دستم گرفتم ، دستهایم می لرزید ، چند بار مداد از دستم افتاد و  معلم مهربان آن را به دستم  داد . آرام به خودم جرات دادم و نفس راحتی کشیدم ، معلم دستهای کوچکم را گرفت و بر روی دفتر کاهیم هل داد و من اولین حرف را نوشتم ؛ " آ  کلاه دار " .

علی اکبر نجفی

 

 

 

مطالب مرتبط